سلام بزرگواران...امیدوارم هرجای دنیا که هستید خوب و خوش و از همه
مهمتر سلامت باشید.
ابتدا ارزو میکنم در سال ۹۵ هیچکس سلامتی اش در خطر نیفته.....
امیدوارم هیچکس در سال ۹۵ شکست عشقی را تجربه نکنه.....
امیدوارم در سال ۹۵ هیچکس دستش رو جلوی هیچکس جز خدای مهربان
دراز نکنه....
و اخرین ارزویم برای شما عزیزان و بزرگواران داشتن زندگی بی غم و عزتمند
است.
موفق باشید و در پناه حق
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : شنبه 29 اسفند 1394 ساعت: 13:07
این روزها دریا خروشان نیست و تنها گاهی اوقات موج کوچکی با ترس و لرز گونه های ساحل را می شوید و بلافاصله پشیمان می شود و آنقدر عجله می کند که خاطراتش جا می مانند و تا موج بعدی خاطره ها کمین می کنند که گریبان کسِ دیگری شوند؛شاید غریبه ای ؛ویا شاید آشنایی که ناشیانه قدم بر می دارد و یا شاید غریبه ی آشنایی که او هم صدف هایش را جا می گذارد و با یک فراموشی احمقانه و یک سری خاطره های بی سر و ته باز می گردد...
این روزها همه با من همراه شده اند ؛خورشید دیرتر طلوع می کند مبادا که رویاهایم نیمه تمام بمانند و شب دیرتر فرا می رسد مبادا که ذزوغ گفته باشم و کابوس ها جا خوش کرده باشند و ستاره ها از چشمانم پنهان می شوند؛هوس قایم باشک بازی کرده اند می دانند که من هیچ گاه پیدایشان نمی کنم راستش از همان بچگی بازی را دوست نداشتم آنقدر خودم را گم می کردم که افتخار هیچ سک سکی نصیبم نمی شد...
این روزها حال من دچار اختلالات فصلی شده است؛من هنوز به سردی زمستان عادت نکرده باید از تازگی بگویم ؛من هنوز در انتهای خیابان ،چشم دوخته به تک درختِ پاییز زده باید گل ها راببویم و از لطافت بهار،از سرسبزی جایی که نمی شناسم و یا رودخانه ای که تا بی انتها پیش می رود و یا دورویی آسمان که در یک ظهر آفتابی بی وقفه می بارد...من باید از خیلی چیزها بگویم...
باید بگویم خداحافظ ای سالِ قدیمی تمام نشده!
و سلام به تمام کسانی که هر سال به خیال خودشان بروز شده اند و بازهم می خواهند مرا احمق جلوه دهند...
آخر کدام احمقی می تواند به کسانی اعتماد کند که ختی از خودشان هم بیزارند؟!!
شاید من!
سال جدید!من کفنِ زمستانم را در نیاورده به استقبالت می آیم...
می خواهم یک بار برای همیشه همه ببینند که من نه احمق هستم و نه ساده!
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : شنبه 29 اسفند 1394 ساعت: 13:07
رازی است بین تو ، من و کائنات ... رازی شگرف و با نمک !
گاهی آنقدر که باید نمی توانم خویشتن دار باشم و راز مگو را بر ملا نسازم . می دانی این رسم آدمهاست ... رسم اهلی ترین وحشی کائنات .
سلام ...
حالم خوب است ... از انتهای اسفند برایت می نویسم . از روزی که می توانم تو را با صدای بلند عربده بکشم از انتهای سالی که نکوست ... و نکو بودنش از بهار حضور روشن توست بی گمان !
گاهی می توانم بروم و دور از تمام شعرهایم با صدای بلند بخندم و از یاد ببرم که آیلان در سواحل کدام خلیج چشمانش را بسته و غرق در آرامشی متین دنیایی را تکان داده بود . یا اصلا از یاد ببرم که کدام موشک لعنتی ، کدام شبآرامی کدام کوبانی را بر هم زده است ... می دانی ... گاهی می توانم به دور از تمام اعتراض هایم به هستی ، با صدای بلند قهقهه ی مستانه ای سر دهم و صورتی ِ پیزوری ِ خطاب شوم ... اصلا بروم به درک ...
دلم فرانسه ی جنگ جهانی دوم را می خواهد ، فرانسه ی آرامی که رومن رولان در خواب دیده بود . تسلیم شوم تا انسان های بی گناه دیگری را به کشتن ندهم . خب ... این " چه غریب کهکشانی ... که ما در آن فقط چرخ می خوریم ! " را باید روی سن ببرم . فرشاد می داند و تو ... چرخیدن ها را می خواهم با جیغ های موسیقی راک تلفیق کنم و بگذارم زنی قهرمان قصه ام باشد که می تواند دنیای مرد ِ قصه ام را از نو بسازد و ببازد تا " ما " ببریم .
منتظر پستچی ام هنوز ...
باری ...
شعرهای ته سال را دوست دارم . شعری در آستانه ی به دنیا آمدن است و من بدجور شعری را که حامله ام ... درد می کشم . دردی از آستانه ها ، دردی شریف از حس مادرانه ی من به فرزندی درست و قدرتمند حسی ... نه کور که حس زایش شعر !
رفیقی به من گفت " تنها بارور ، باردار می شکند " و من فکر می کنم او راست می گوید . و من وقتی باردار می شکنم ... یعنی حتما بارور بوده ام ! می فهمی این باردار ِ بارور را ؟! اصلا بگذار انتهای اسفند را اینگونه رقم بزنم ... تو در من اتفاق می افتی ... و من در رویشی نو ... کائنات را باز تعریف می کنم . غم انگیز ترین لحظه ی زندگی من ... زادروز من است ... شاید تو هم مثل منی ... شاید ... یقین دارم ... تو ؛ منی !
کتابهایم را بغل می کنم ... بوی تو را می دهند . بوی شبهای روشن ِ یوفسکی ِ مست را و بوی ِ کاهگل ِ شعرهای پناهی را ...
- فیوز پرید ، اما ذخیره کرده بودم اش ، هوش آرشیو ساختن -
در بزنگاه ترین زمان ممکن می توانی مرا به زیستن برسانی ... به چیزی که ... به جایی که ... به فهمی که ... به شرمی که ... به ... که ... به که ...
شروع دوباره ی بهار ... بهار ِ عمر ... بهار ِ عمر ِ ماست . نوروز است ... روزگار نوی من و تو ... ما !
نمی خواهم بغض تمام وجودم را در بر گیرد و نا امیدت کنم ، دوست دارم ... شعر شوم ... برای 14 فروردین ... بغض زیستن را شعر کنم و سامان را دوباره با همان لبخند کوتاه همیشگی ببینم و بفهمم که در این مسیر تنها نیستم . تو خوب می فهمی مرا ... من بزرگ ترین راز زیستن توام ... من یکه ی توام ... یکه ی توی ِ من . راستی ... دلم رانندگی در مستی می خواهد ، آن هم در جاده ای که تمام شدن را بلد نیست .
مستی تو از من ... سرمستی من از تو ...
و راه ... - به قول یکی ... - ما را میخواند !
نامه ی ته ِ سال است این . اما نامه ی بهار نوست ... و من بهار در بهارهای خوب و سرمستانه را برای تو ... برای خودم ... برای انسان آرزو دارم . با دست های پر به استقبال آخر اسفند می روم . کلی کتاب هست که باید بخوانمشان ، کلی آدم هست که باید ببینمشان ... کلی فهمو هست که باید بفهممشان و اخمائیل های بسیاری هستند که باید لبخند را به لبانشان پیوند دهم . می شود با صدای بلند برای من بخندی ؟!
با صدای بلند می خندم ... هاااااااهااااااااهاااااااه ...
در انتهای سال ِ بد ... سال ِ شگرف و خوب
با دستهای تو خودم را سخت می شعرم
در انتهای ِ سال های بعد
امروز را در جشن های ممتد و زیبا
در چشمهای شوخ ِ تو
با شعر می خندم !
سال نوی ِ پر از فهمی برای همه ی انسان ها آرزومندم .
باشید و کائنات را پر از صلح و آزادی کنید .
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : شنبه 29 اسفند 1394 ساعت: 13:07
![]()
زیبایی شناسی سرایش
..............................
(یکم– گوش نوازی .. دویم– چشم نوازی .. سیم – دل نوازی )
بحث یکم - گوش نوازی
بخش اول :
هر آوایی ، آهنگی دارد .فون . (فونتیک = آواشناسی ) ، در بیانش
اندام های صوتی شکلی به خود می گیرند .
برای یکی لب . برای دومی حلق ، یکی لب و دندان و یکی به کمک لب ودندان
و..و.. که در گویش های نقاظ مختلف دنیا ،
متقابلاً ، هر طرز گویشی ، فرمی خاص به اندام های صوتی اهالی اش ، در
رشد می دهد .
و واج ، یا واژه ، که از این آواهای مختلف تلفیق شده ... متفاوت بیان می
شود . که می شود لهجه در بیان
طرز ادای یک واژهء واحد . به کردی .پارسی. گیلکی .لری .آذری
واین ، طرز بیان در طی زمان ، لهجه در زبان را ، می سازد . همان کردی .
پارسی .گیلکی . آذری
چو ....چئو....شو....و...... = رو در پارسی . باز هر یک ، با چند فون متفاوت
ادایی
موج آوایی شان یکی نیست . پس ، هرصدا ، طول موجی دارد . و می گوییم
: موسیقیایی .است
وچون همه آواهایشان ، یک طول موج را ، ندارد.
باهم متفاوت می شوند . برای گوش ... خوش آوا .. گوش نواز .. یا گوش
خراش و. بالعکس
تفاوت تعداد ارتعاش ، بین دو نت ، بُعد موسیقیایی آن دو است .
و نت ، در زمان اجرا می شود .یعنی : زمان دارد . ( صدا + زمان )
ومانندهجادر مکالمات روزمره نیست.که البته بزمان ربط دارد.ولی وابسته نیست
خلاصه :
موسیقی کلام : از موسیقی اجزاء تشکیل دهنده اش ،
از واژه ها که جمله را، می سازد. و یا ساختمان مصرع . تشکیل می شود .
یعنی : موسیقی واژه ، شکل گرفته . از موسیقی حروف( آواها ) است .
که هرحرفی ، برای خروجی اش از مخرج صوتی خاصی استفاده می کند ..
(فونتیک ) . اندام های صوتی
با همین آوا ها و طرز ادا یا تعیین مخرج ادا ، رشد می کنند .
آذری . اندامی متفاوت دارد ؛ با عرب . با کرد و پارسی ...
این تفاوت را ، فونتیک برعهده ندارد . این مربوط به فونو لوژی است
از اسمش پیداست . که به همین تفاوت ادا ، در ملل مربوط است .
بمثل : حرف (ق) را پارسی . آذری . عرب. اروپایی ، یکسان تلفظ نمی کند
در عربی حروفی هم مخرج اند .یا قریب المخرج اند یا نه ؟ . در ترتیل و تجوید .
کاملاً روشن می شود .
فونتیک بررسی این را ، بر عهده دارد .
وچگونگی ومشخصات صوتی آن . با گوش را ، بیان می کند .
چرا ؟ از آوایی چند شکل داریم . برای این است که یکسان ادا نشوند . (قاف و
غین ) دو آواست و . حروف دیگر نیز
و این تلفیق اوایی و نحوه ء ترکیب با یکدیگر ، اگر زیبا شد ؛
واژه زیبا می سازد ؛ و در نتیجه ، نغمه ء شریف می سازد. نه جز آن .
یعنی : از این ترکیب ، واژه ء مناسبی ساخته می شود در صورتیکه. واژه ها
نیز ، اگر بهتر ترکیب شوند . با دیگری .
موسیقی کلامی را پیداکرده ایم . کارمان ، ردیف شده . البنه ،
ردیف موسیقی . نه ردیف در غزل و...
در موسیقی ، ردیف یا نغمه و یا همان لحن (که همه به کار می بریم برای
هرکلامی ) .. ( لحنت عوض شد ؟)
چیده شدن نت ها .و چگونه چیده شدن آن ها ...دربین هر قومی را
موسیقی دان گوشه می نامد ..
و هر دستگاه یا هر آوازی گوشه هایی دارد که بسیار مفصل و متنوع است
فرض کنید بحری که زحافاتی دارد .
همانطورکه در ذیل غزل (آب حوضی ) آمده بحر رمل با تغییر جای مصوت کوتاه
اش (هجای دوم ) تبدیل به بحر هزج وبحر رجز می شود
بحر هزج : (7 ـــ ــــ ـــ) بحر رمل : ( ـــ7 ـــ ـــ ) بحر رجز : ( ـــ ــــ 7 ــــ)
به خاطراینکه امواج موسیقیایی شون در یک مدارو یا در دایره (مجتلبه).است
. تداخل امواج نت ها و آوای حاصل
مثلاً : در این بحر و وزن .
(7ــــ 7ـــ/7ـــ ــــ /7 /7ـــ7ـــ/7ـــ ـــ.).... بحر هزج
یعنی : همان هجای میانی (7) را که می شود ؛ حذف کنیم
و حذف هم می کنییم . تا وزن مان ، دَوری شود ؛
« 7 »
( 7ــــ 7ـــ/7ـــ ــــ/ / 7ـــ7ـــ/7ـــ ـــ)...مفاعلن / فعولن
حذف نمی کنیم . و به آغاز وزن هم اضافه می کنیم ..
« 7 » ( 7ــــ 7ـــ/7ـــ ــــ /«7»/ 7ـــ7ـــ/7ـــ ـــ) که می شود :
( 7 7ــــ7 / ــــ7ـــ ــــ // 77ـــ7/ ـــ7ـــ ـــ)......فعلاتُ / فاعلاتن
شکل هجایی اش ، در این مصرع است :
سرای مـاست مهمـان ؛ کـرم خـدای امشب
( 7ــــ 7ـــ/7ـــ ــــ /« 7 » /7 ـــ7ـــ/7ـــ ـــ)
( مفاعلن / فعولن // مفاعلن / فعولن )
وقتی ، واژه ء ( به = 7 ) را ، به واژهء ( سرا) اضافه می کنیم :
به سرای مـاست مهمـان ؛ کـرم خـدای امشب
« 7 » ( 7ــــ 7ـــ/7ـــ ــــ / 7/ 7ـــ7ـــ/7ـــ ـــ)...... « ب» + مفاعلن/ فعولن //
معادل : ( 77 ــــ 7 / ـــ7ـــ ــــ / 7 7ـــ 7 / ــــ 7 ـــ ـــ)......فعلاتً / فاعلاتن //
ببینید ؛ چقدر سلیس شد . خوش آهنگ شد .
لی لی موسیقیایی اش هم ، درست شد
در حالیکه ، هیچ یک از مصرع ها ، مشکل عروضی نداشتند .
یعنی : عروض صحیح .....ولی موسیقی الکن بود .
اما با این طرز ویرایش ، می بینیم . آن ایراد ، رفع می شود .
(مثالی بود ؛ از تبدیل بحر هزج به بحر مشکول .)
در دستگاه ها هم .. می دانیم .دستگاه « شور» را ، می شود چنین گفت.
چون به هر حال هر دستگاهی ، به شورفرود می اید .
گوشه ، ملودی ، قطعه که بصورتی منطقی از لحاظ هماهنگی
ونسبت فواصل ملودی ها با یکدیگر
پشت سرهم ، اجرا و یا خوانده شود
ادامه دارد ....
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 28 اسفند 1394 ساعت: 13:10
![]()
(بحث یکم-گوش نوازی...بحث دویم - چشم نوازی ....بحث سیوم - دل نوازی )
بخش دوم :(از بحث یکم )
دستمایه کارردیف است ؛ وهر چقدر دانش ساختارملودی ها بیشتر ودقیق
ترشود ؛ قدرت اجرایی هم بیشترمی شود
در بحری واحد دو شاعر..شعری ، سروده اند . هردو یک عروض را تبعیت کرده
اند . ولی یکسان خوانده نمی شوند .
موسیقی آن ها تفاوت دارد . چون کلمات ، که از آواهای زیبا (تلفیق شده )
وهمجوش بهره مند نیستند یا ترکیب واژه ها باهم .
وقتی گوشه ها توانستند ؛ یک دستگاه را بوجود آوردند (مجموعهء گوشه ها
)می شود ؛ ردیف ..آماده برای ردیف خوان
ردیف آوازی ، با شعرمعرفی می شود
مادر ، دارد با کسی صحبت می کند ..کلامش عادی است . نه ریتمی دارد .نه
آهنگی و ..قطع میکند .. تا طفلش را بخواباند
صدایش نرم . لطیف . آهنگین . می شود . تا شعری را ترنم کند . عروضی ِ آن
را نجوا می کند . لالا لا ... لالایی و ...
برهمین ریتم که ساخت . کلمه جانشین می کند . ولی، هرکلمه ای که با « لا
لا ...لا » هماوایی ندارد . ذهنش بسرعت هی ..می پردازد . می یابد .
لالا لالا گل زیره .... که این ، دو رکن هزج میشود . تا بقیه را، بتواند ؛ بسازد
یا بیابد . با « لالا ها » پر می کند .
می بینیم اولینش لَلا ست . که هزج درست می کند . و هرجا هم که کم آورد
.. به ترنم .می شود : هییییی هیییییی هیییی ... یعنی: کشش نت ..
این کار ها ، یعنی : چه ؟ ..
1- عروض و موسیقی توأمان اند ..
2- هرگاه عروض (موسیقی کلامی ) ، هرگاه ایستاد وتوقف کرد؛ موسیقی
ادامه می دهد . (موسیقی آوایی ...نت ها )
3 – موسیقی ، با هفت نت اش ، تمام آواهای تمام زبانهای دنیا . آوازها و
موسیقی شان سنخیت نشان می دهد .
(چهچه ودل ایدل .. حبیب من . ای داد بیداد . ای امید من و.ههه هههی
و...و.. همه آواهای پرکننده جای خالی موضعی موسیقی کلامی است . )
در واقع این کار همان دریبل در ورزش است مثلاً فوتبال . بسکتبال و..بازی بازی
تا کار اصلی ... هاهاهاه تا خود کلمات اصلی بیاید . (آهنگ به هم نخورد )
4 – هجا کوتاه بلند دارد (دومانوره است ) . نت ،.کشش می پذیرد .پس غنی
تر است
صدای زنانه خاصه تهران تبریز اصفهان و..و.. موسیقیایی تره ...چون هجاها
کشش دارند .
اگر شعری بد آهنگ بود . به کلماتش دقت می کنیم
اگر شعری بد آهنگ بود . به کلماتش دقت می کنیم . .تعویض جا به جایی (در
ویرایش.وزن با پیراستن نوشتم )
پس ، نمی شود بگوییم این واژه به درد شعر نمی خورد . من معتقدم . کلمه
، یک قطعه پازل است .
باید جایش را بیابید . یعنی : هر بحری از تکه هایی موسیقیایی (اندام کوچکتر)
درست می شود.گوش باید بسنجد . هماوا شد یانه .
تکه های بحر هزج مانند رمل نیست .(سبب وتدهای موسیقی شون یکی
نیست )
درحالیکه مستخرج از یک محدوده موسیقی اند و خویشاوند
چون ، اركان عروضى خود ، حاصلتركيب اندامهاي كوچكتري(واحدکوچک) اند .
به نام سبب، وَتَد و فاصله.. وزن هر یک را با معادل آن دقت فرمایید . :
سبب : هَم . هَمه
وتد : چامه. .چمَن
فاصله : ببَرم . ببرَمش
فعولن: وتد مجموع ( فَعو ) + سبب خفیف ( لُنْ )
فاعلن: سبب خفیف ( فا ) + وتد مجموع ( عِلُنْ )
مفاعیلن: وتد مجموع ( مَفا ) + دو سبب خفیف ( عی و لُنْ )
مُزاحَف : در عروض كهن به هر گونه تغييري كه در( سبب و وتد ) اركان اصلى راه
يابد
- اعم از حذف يا زيادت حرف يا حروفى، و اسكان متحركى - زِحاف مىگويند
بحر رمل سالم» فاعلاتن بدون زحاف
تغييردر سبب ها و وتدها..... «فَعِلاتُن»= مزاحف فاعِلاتُن
عروض حمیدی .فقط براساس وتد و سبب و فاصله است .
رکن ساخته از این سه را ( سبب + وتد + فاصله = متفاعلاتن ) نامید ومادر بحر
ها کلید کل عروض . (با تعصب بسیارشدید .)
مُتَ = سبب ... فاعِ = وتد ...... لاتن = فاصله ...
.(البته .من فاصله را نگفتم چون ترکیبی از سبب و وتد می بینم .همانطور که
هجای کشیده را هم،
نگفتم و ان را (کوتاه + بلند )نامیدم .برای سهولت آموزش )
این عروض ، صحیح است . و جامع . . .و زمان و هوش سرشاری صرفش کرده
. اما تا، ذر ذهن تاریخ ثبت شود زمان می برد .
عروض خانلری (تن .ت ) مقبول عام نشد . (ضعف ضربآهنگ ) .چون به هجای
بلند ختم نمی کند ..
. عروض فرزاد هجاي بلند در آخرمهمه مشاهدة هجاي كوتاه در آخر ركن، در
صحت وزن شعر بايد شك كرد
اساس را بر (مفعولاتن ) چهار بلند گذاشت .و پدر پدر بحرها نامید . وهمه
مستحرج از آن .
عروض نجفى ضمن تأكيد بر ضرورت طبقهبندي علمى ، به نقد شيوههاي
طبقهبندي بحور خانلري و فرزاد مىپردازد
عروض كابلى علاوه بر طبقهبندي اوزان، نامگذاريهاي تازه : به [بحر و سخن
موزون، «رشتة نظم»]
، به[ ركن، «ريسة تكرار شونده»]، به[ هجاي بلند، «دانه»،] به [ هجاي كوتاه،
«نيم دانه»]و...و.
عروض وزیری . شبیه جدول مندلی اف است . پیش بینی بحر های دیده
نشده را هم می دهد .
واصولاً ، ذهن هر عروض دان مصوت کوتاه در پایان مصراع را، یک نشانه در
خطای وزن می داند (غلط بودن وزن مصرع)
تکیه ام بر عروض نوین برای این است . که بر اساس آواشناسی (فونتیک)
است
با تکیه بر .مصوت و صامت . که حتی گفتم . دو هجای کافی است کوتاه . بلند
(کشیده ترکیب ایندو است )
و همیشه .بنا بر ساده تر شدن یاد گیری بوده است
و واقعاً در عمل دیدیم .کار ساده تر هم شد ( سرعت مهارت عزیزان ). هرچند
که از مهارت در اموزش موسیقی باز می دارد .
پس ، دقت در واژه ما را راهنمایی میکند (ذهنی) که در این بحر چه کلماتی ؟
مناسب اند .
و اگر . کلمه ای جانیفتد در بحری . محکوم نیستیم . فقط در همان بحر و وزن
خاص بگذاریم .
بحر سرایش تون را عوض کنید .اون تابع شماست .
( در ویرایش وزن .با (پیراستن ) . گفتم که مثلاً : رمل را مشکول کنید .با یک
هجادر یک جابه جایی ساده )
کلمات . تناسب هایی با بحر وزن دارند . (موسیقی اندام ریز با قطعه )
فی المثل : در بحر متقارب جالب نمی شود یک واژه بیگانه،( قلنبه ) بکار
ببریم . در مضارع می شود
ولی می دانیم که این همسازی صحیح و همنشینی زیبای واج ها ست که
زیبایی واژه ها را می سازد .
و این همنشیینی زیبای واژه ها . موسیقی کلام را
یعنی : ضرب آهنگ را.
* * * * * * * * * *
ادامه در ( پنج قسمت بعدی )
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 28 اسفند 1394 ساعت: 13:10
عصر طلایی
امروز هم مثل دیروز باید چرخید
تا داروغه ها ازخنثی بودنمان
مطمعن شوند!
گردن کلفت های قرن نوزدهم
حسابداران قرن بیستم
و پادشاهان قرن بیست و یکم
هرسه از یک قماشند!
پس
معبد پانتئون در رم ایتالیا
رودخانه ی توره
کشور واتیکان
کنستانتین،تنها امپراطور بزرگ بعد از عصر طلایی
اخرین امپراطور رم رملوس اگستوس
همان پسر بچه ی معروف را میگویم
همه را بخوانيد
همه را بدانید
همه را بنویسید
تا رمز شب را برایتان فاش کنم
((محمد رضا جعفری))
درود ها خدمت همه ی دوستان و اساتید
هیچگاه نمیتوانم شعری را بخوانم و سر سری از ان عبور کنم ترجیح میدهم کمتر بخوانم ولی با دقت ،کم پیش می اید که در اینگونه اشعار شاعر از کلمه ای بیهوده استفاده کند اگر در حال حاضر بحثمان راجبه یکی از سبک های کلاسیک بود میتوانستيم بگوييم شاید بخاطر حفظ قافیه یا وزن ازکلمات گنگ یا رمز گونه استفاده شده ولی در این گونه سرودن شاعر در بند قافیه نیست و خیلی کم پیش می اید که از کلمه یا جمله ای صرفا از روی اجبار استفاده کند
امروز هم مثل دیروز باید چرخید
تا داروغه ها ازخنثی بودنمان
مطمعن شوند!
شعر با یک گلایه ،اعتراض اغاز میشود و در همان اول شاعر مشخص میکنند که این شعر بیان یک موضوع تاریخی و یا یک خاطره نیست، علامت تعجب در پایان جمله کار را اسان تر میکند شاعر به چیزی اعتراض میکند که و جودش در دنیا مدرن امروز عجیب است .
پس از این ها شاعر شروع به مقایسه سه نسل مختلف میکند اما چرا با این نام ها؟
"گردن کلفت های قرن نوزدهم"
قرن نوردهم میلادی با از بین رفتن بعضی از حکومت ها و پادشاهی ها همراه بود ،از بین رفتن حکومت عثمانی ، رومی ها و مغول ها همه و همه جزئی از اتفاقات این بخش از تاریخ بوده اند اکثر این حکومت ها بر پایه ی نظر و رای شاهنشاه اداره میشدند و کسی توانایی مخالفت نداشت البته جنگ جهانی اول را هم به همین دوره ربط میدهند و به نظر من منظور از گردن کلفت ها میتواند همین ها باشد
"حسابداران قرن بیستم "
قرن بیستم میلادی با گسترش صنعت و کامل شدن انقلاب صنعتی همراه بود ولی به نظر من کلمه ی حسابداران به پیشرفت های عملی و صنعتی این قرن ربط پیدا میکند از قبیل سفر انسان به ماه به وجود امدن اینترنت و مواردی از این دسته
و پادشاهان قرن بیست و یکم
این جمله خیلی زیباست در دورانیی که مدرنیته و دموکراسی بر زندگی اکثر مردم حاکم است شاعر از پادشاهان این قرن سخن میگوید ،به جز چند کشور محدود در اکثر کشور های بزرگ حکومت پادشاهی وجود ندارد ولی به نظر من شاعر دقيقا همان کشور هایی را مد نظر دارد که پادشاه ندارند و دمکراسی بر ان ها قالب است . انسان هایی به اسم سیاست مدار ،نماینده، سناتور و غیره و غیره
البته ناگفته نماند که تمام بند های بالا را میتوان در تاریخ خودمان هم جستوجو کرد به عنوان مثال گردن کلفت ها میتواند اشاره ای به زمان تشکیل حکومت قاجار که حکومتی مستبد بود باشد
"هرسه از یک قماشند!"
هر سه از یک قماشند !!!!!! اما چرا؟
هر سه دسته از انسان های بالا هدفی مشترک دارند ،تسلط بر تمام اقشار جامه
دسته ی اول با زور، دسته ی دوم با علم،و دسته ی سوم به کمک هر دو
((این ها برداشت های من از روی شعر است، ولی کم نبودن انسان هایی که در همین دوره ها به بشریت کمک نمود اند))
پس
((شاعر شرو به یک نتیجه گیری ميکند ))
معبد پانتئون در رم ایتالیا
((یکی از قدیمی ترین معبد جهان است که هنوز هم در شهر رم ایتالیا وجود دارد))
رودخانه ی توره
((رودخانه ی توره تقریبا اصلی ترین دلیل به وجود امده شهر رم بوده است واین شهر در کنار این رودخانه ساخته شده است ))
کشور واتیکان
((کوچکترین کشور جهان که در داخل شهر رم وجود دارد و محل اقامت پاپ رهبر کاتولیک های جهان میباشد))
کنستانتین،تنها امپراطور بزرگ بعد از عصر طلایی
اخرین امپراطور رم رملوس اگستوس
همان پسر بچه ی معروف را میگویم
((کنستانتین کسی بود که توانست کشور را متحد کند و همچنین مسیحیت را ایین رسمی اعلام کند او استانبول کنونی را به عنوان پایتخت انتخاب کرد ولی با همه ی اینها کار اوخیانت به رومیان بود چون باعث شد روم به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شود و در پایان در زمان حکومت رملوس اگستوس نابود شود ودلیل این نابودی به وجود امدن اختلافات زیاد بین روم شرقی وغربی از جمله اختلافات مذهبی بود))
همه را بخوانيد
همه را بدانید
همه را بنویسید
تا رمز شب را برایتان فاش کنم
اما همه ی این ها چه ارتباطی با بند های بالا دارد
ابتدا یک اعتراض، سپس مقایسه چند نسل مختلف و در پایان خلاصه ای از تاریخ یک کشور چه ارتباطی میتواند با یکدیگر داشته باشد ؟
این همان رمز شبیست که شاعر از ان سخن میگوید
اعتراض اولیه ی شاعر با نتیجه گیری به پایان میرسد و این نتیجه رسيدن به ازادي به کمک اتحاد است، این که اتحاد میتواند جامعه ای را از نابودی نجات دهد التیامی براین اعتراض میشود
تمام این ها برداشت های من از این شعر
است و شايد هزاران برداشت ناگفته ي ديگر وجود داشته باشد
با تشکر
ابراهیم دوست محمدی
اسفند٩۴
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 28 اسفند 1394 ساعت: 13:10
http://www.shereno.com/
http://www.shereno.com/ http://www.shereno.com/slogo.gif fa-ir Thu, 01 Jan 1970 03:30:00 +0330 http://www.shereno.com/post-28498.html Thu, 17 Mar 2016 19:37:49 +0330
شاعر:محمد حسن صباغ کلات
موضوع:نقد
شاعر:محمد حسن صباغ کلات
موضوع:نقد
شاعر:احمدرضا زاهدی
موضوع:ادبی و هنری
شاعر:فرزانه خزاعی
موضوع:ادبی و هنری
شاعر:خسرو خرم آبادی
موضوع:داستان کوتاه
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 28 اسفند 1394 ساعت: 5:36
![]()
زیبایی شناسی سرایش
..............................
(یکم– گوش نوازی .. دویم– چشم نوازی .. سیم – دل نوازی )
بحث یکم - گوش نوازی
بخش اول :
هر آوایی ، آهنگی دارد .فون . (فونتیک = آواشناسی ) ، در بیانش
اندام های صوتی شکلی به خود می گیرند .
برای یکی لب . برای دومی حلق ، یکی لب و دندان و یکی به کمک لب ودندان
و..و.. که در گویش های نقاظ مختلف دنیا ،
متقابلاً ، هر طرز گویشی ، فرمی خاص به اندام های صوتی اهالی اش ، در
رشد می دهد .
و واج ، یا واژه ، که از این آواهای مختلف تلفیق شده ... متفاوت بیان می
شود . که می شود لهجه در بیان
طرز ادای یک واژهء واحد . به کردی .پارسی. گیلکی .لری .آذری
واین ، طرز بیان در طی زمان ، لهجه در زبان را ، می سازد . همان کردی .
پارسی .گیلکی . آذری
چو ....چئو....شو....و...... = رو در پارسی . باز هر یک ، با چند فون متفاوت
ادایی
موج آوایی شان یکی نیست . پس ، هرصدا ، طول موجی دارد . و می گوییم
: موسیقیایی .است
وچون همه آواهایشان ، یک طول موج را ، ندارد.
باهم متفاوت می شوند . برای گوش ... خوش آوا .. گوش نواز .. یا گوش
خراش و. بالعکس
تفاوت تعداد ارتعاش ، بین دو نت ، بُعد موسیقیایی آن دو است .
و نت ، در زمان اجرا می شود .یعنی : زمان دارد . ( صدا + زمان )
ومانندهجادر مکالمات روزمره نیست.که البته بزمان ربط دارد.ولی وابسته نیست
خلاصه :
موسیقی کلام : از موسیقی اجزاء تشکیل دهنده اش ،
از واژه ها که جمله را، می سازد. و یا ساختمان مصرع . تشکیل می شود .
یعنی : موسیقی واژه ، شکل گرفته . از موسیقی حروف( آواها ) است .
که هرحرفی ، برای خروجی اش از مخرج صوتی خاصی استفاده می کند ..
(فونتیک ) . اندام های صوتی
با همین آوا ها و طرز ادا یا تعیین مخرج ادا ، رشد می کنند .
آذری . اندامی متفاوت دارد ؛ با عرب . با کرد و پارسی ...
این تفاوت را ، فونتیک برعهده ندارد . این مربوط به فونو لوژی است
از اسمش پیداست . که به همین تفاوت ادا ، در ملل مربوط است .
بمثل : حرف (ق) را پارسی . آذری . عرب. اروپایی ، یکسان تلفظ نمی کند
در عربی حروفی هم مخرج اند .یا قریب المخرج اند یا نه ؟ . در ترتیل و تجوید .
کاملاً روشن می شود .
فونتیک بررسی این را ، بر عهده دارد .
وچگونگی ومشخصات صوتی آن . با گوش را ، بیان می کند .
چرا ؟ از آوایی چند شکل داریم . برای این است که یکسان ادا نشوند . (قاف و
غین ) دو آواست و . حروف دیگر نیز
و این تلفیق اوایی و نحوه ء ترکیب با یکدیگر ، اگر زیبا شد ؛
واژه زیبا می سازد ؛ و در نتیجه ، نغمه ء شریف می سازد. نه جز آن .
یعنی : از این ترکیب ، واژه ء مناسبی ساخته می شود در صورتیکه. واژه ها
نیز ، اگر بهتر ترکیب شوند . با دیگری .
موسیقی کلامی را پیداکرده ایم . کارمان ، ردیف شده . البنه ،
ردیف موسیقی . نه ردیف در غزل و...
در موسیقی ، ردیف یا نغمه و یا همان لحن (که همه به کار می بریم برای
هرکلامی ) .. ( لحنت عوض شد ؟)
چیده شدن نت ها .و چگونه چیده شدن آن ها ...دربین هر قومی را
موسیقی دان گوشه می نامد ..
و هر دستگاه یا هر آوازی گوشه هایی دارد که بسیار مفصل و متنوع است
فرض کنید بحری که زحافاتی دارد .
همانطورکه در ذیل غزل (آب حوضی ) آمده بحر رمل با تغییر جای مصوت کوتاه
اش (هجای دوم ) تبدیل به بحر هزج وبحر رجز می شود
بحر هزج : (7 ـــ ــــ ـــ) بحر رمل : ( ـــ7 ـــ ـــ ) بحر رجز : ( ـــ ــــ 7 ــــ)
به خاطراینکه امواج موسیقیایی شون در یک مدارو یا در دایره (مجتلبه).است
. تداخل امواج نت ها و آوای حاصل
مثلاً : در این بحر و وزن .
(7ــــ 7ـــ/7ـــ ــــ /7 /7ـــ7ـــ/7ـــ ـــ.).... بحر هزج
یعنی : همان هجای میانی (7) را که می شود ؛ حذف کنیم
و حذف هم می کنییم . تا وزن مان ، دَوری شود ؛
« 7 »
( 7ــــ 7ـــ/7ـــ ــــ/ / 7ـــ7ـــ/7ـــ ـــ)...مفاعلن / فعولن
حذف نمی کنیم . و به آغاز وزن هم اضافه می کنیم ..
« 7 » ( 7ــــ 7ـــ/7ـــ ــــ /«7»/ 7ـــ7ـــ/7ـــ ـــ) که می شود :
( 7 7ــــ7 / ــــ7ـــ ــــ // 77ـــ7/ ـــ7ـــ ـــ)......فعلاتُ / فاعلاتن
شکل هجایی اش ، در این مصرع است :
سرای مـاست مهمـان ؛ کـرم خـدای امشب
( 7ــــ 7ـــ/7ـــ ــــ /« 7 » /7 ـــ7ـــ/7ـــ ـــ)
( مفاعلن / فعولن // مفاعلن / فعولن )
وقتی ، واژه ء ( به = 7 ) را ، به واژهء ( سرا) اضافه می کنیم :
به سرای مـاست مهمـان ؛ کـرم خـدای امشب
« 7 » ( 7ــــ 7ـــ/7ـــ ــــ / 7/ 7ـــ7ـــ/7ـــ ـــ)...... « ب» + مفاعلن/ فعولن //
معادل : ( 77 ــــ 7 / ـــ7ـــ ــــ / 7 7ـــ 7 / ــــ 7 ـــ ـــ)......فعلاتً / فاعلاتن //
ببینید ؛ چقدر سلیس شد . خوش آهنگ شد .
لی لی موسیقیایی اش هم ، درست شد
در حالیکه ، هیچ یک از مصرع ها ، مشکل عروضی نداشتند .
یعنی : عروض صحیح .....ولی موسیقی الکن بود .
اما با این طرز ویرایش ، می بینیم . آن ایراد ، رفع می شود .
(مثالی بود ؛ از تبدیل بحر هزج به بحر مشکول .)
در دستگاه ها هم .. می دانیم .دستگاه « شور» را ، می شود چنین گفت.
چون به هر حال هر دستگاهی ، به شورفرود می اید .
گوشه ، ملودی ، قطعه که بصورتی منطقی از لحاظ هماهنگی
ونسبت فواصل ملودی ها با یکدیگر
پشت سرهم ، اجرا و یا خوانده شود
ادامه دارد ....
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 28 اسفند 1394 ساعت: 0:56
![]()
(بحث یکم-گوش نوازی...بحث دویم - چشم نوازی ....بحث سیوم - دل نوازی )
بخش دوم :(از بحث یکم )
دستمایه کارردیف است ؛ وهر چقدر دانش ساختارملودی ها بیشتر ودقیق
ترشود ؛ قدرت اجرایی هم بیشترمی شود
در بحری واحد دو شاعر..شعری ، سروده اند . هردو یک عروض را تبعیت کرده
اند . ولی یکسان خوانده نمی شوند .
موسیقی آن ها تفاوت دارد . چون کلمات ، که از آواهای زیبا (تلفیق شده )
وهمجوش بهره مند نیستند یا ترکیب واژه ها باهم .
وقتی گوشه ها توانستند ؛ یک دستگاه را بوجود آوردند (مجموعهء گوشه ها
)می شود ؛ ردیف ..آماده برای ردیف خوان
ردیف آوازی ، با شعرمعرفی می شود
مادر ، دارد با کسی صحبت می کند ..کلامش عادی است . نه ریتمی دارد .نه
آهنگی و ..قطع میکند .. تا طفلش را بخواباند
صدایش نرم . لطیف . آهنگین . می شود . تا شعری را ترنم کند . عروضی ِ آن
را نجوا می کند . لالا لا ... لالایی و ...
برهمین ریتم که ساخت . کلمه جانشین می کند . ولی، هرکلمه ای که با « لا
لا ...لا » هماوایی ندارد . ذهنش بسرعت هی ..می پردازد . می یابد .
لالا لالا گل زیره .... که این ، دو رکن هزج میشود . تا بقیه را، بتواند ؛ بسازد
یا بیابد . با « لالا ها » پر می کند .
می بینیم اولینش لَلا ست . که هزج درست می کند . و هرجا هم که کم آورد
.. به ترنم .می شود : هییییی هیییییی هیییی ... یعنی: کشش نت ..
این کار ها ، یعنی : چه ؟ ..
1- عروض و موسیقی توأمان اند ..
2- هرگاه عروض (موسیقی کلامی ) ، هرگاه ایستاد وتوقف کرد؛ موسیقی
ادامه می دهد . (موسیقی آوایی ...نت ها )
3 – موسیقی ، با هفت نت اش ، تمام آواهای تمام زبانهای دنیا . آوازها و
موسیقی شان سنخیت نشان می دهد .
(چهچه ودل ایدل .. حبیب من . ای داد بیداد . ای امید من و.ههه هههی
و...و.. همه آواهای پرکننده جای خالی موضعی موسیقی کلامی است . )
در واقع این کار همان دریبل در ورزش است مثلاً فوتبال . بسکتبال و..بازی بازی
تا کار اصلی ... هاهاهاه تا خود کلمات اصلی بیاید . (آهنگ به هم نخورد )
4 – هجا کوتاه بلند دارد (دومانوره است ) . نت ،.کشش می پذیرد .پس غنی
تر است
صدای زنانه خاصه تهران تبریز اصفهان و..و.. موسیقیایی تره ...چون هجاها
کشش دارند .
اگر شعری بد آهنگ بود . به کلماتش دقت می کنیم
اگر شعری بد آهنگ بود . به کلماتش دقت می کنیم . .تعویض جا به جایی (در
ویرایش.وزن با پیراستن نوشتم )
پس ، نمی شود بگوییم این واژه به درد شعر نمی خورد . من معتقدم . کلمه
، یک قطعه پازل است .
باید جایش را بیابید . یعنی : هر بحری از تکه هایی موسیقیایی (اندام کوچکتر)
درست می شود.گوش باید بسنجد . هماوا شد یانه .
تکه های بحر هزج مانند رمل نیست .(سبب وتدهای موسیقی شون یکی
نیست )
درحالیکه مستخرج از یک محدوده موسیقی اند و خویشاوند
چون ، اركان عروضى خود ، حاصلتركيب اندامهاي كوچكتري(واحدکوچک) اند .
به نام سبب، وَتَد و فاصله.. وزن هر یک را با معادل آن دقت فرمایید . :
سبب : هَم . هَمه
وتد : چامه. .چمَن
فاصله : ببَرم . ببرَمش
فعولن: وتد مجموع ( فَعو ) + سبب خفیف ( لُنْ )
فاعلن: سبب خفیف ( فا ) + وتد مجموع ( عِلُنْ )
مفاعیلن: وتد مجموع ( مَفا ) + دو سبب خفیف ( عی و لُنْ )
مُزاحَف : در عروض كهن به هر گونه تغييري كه در( سبب و وتد ) اركان اصلى راه
يابد
- اعم از حذف يا زيادت حرف يا حروفى، و اسكان متحركى - زِحاف مىگويند
بحر رمل سالم» فاعلاتن بدون زحاف
تغييردر سبب ها و وتدها..... «فَعِلاتُن»= مزاحف فاعِلاتُن
عروض حمیدی .فقط براساس وتد و سبب و فاصله است .
رکن ساخته از این سه را ( سبب + وتد + فاصله = متفاعلاتن ) نامید ومادر بحر
ها کلید کل عروض . (با تعصب بسیارشدید .)
مُتَ = سبب ... فاعِ = وتد ...... لاتن = فاصله ...
.(البته .من فاصله را نگفتم چون ترکیبی از سبب و وتد می بینم .همانطور که
هجای کشیده را هم،
نگفتم و ان را (کوتاه + بلند )نامیدم .برای سهولت آموزش )
این عروض ، صحیح است . و جامع . . .و زمان و هوش سرشاری صرفش کرده
. اما تا، ذر ذهن تاریخ ثبت شود زمان می برد .
عروض خانلری (تن .ت ) مقبول عام نشد . (ضعف ضربآهنگ ) .چون به هجای
بلند ختم نمی کند ..
. عروض فرزاد هجاي بلند در آخرمهمه مشاهدة هجاي كوتاه در آخر ركن، در
صحت وزن شعر بايد شك كرد
اساس را بر (مفعولاتن ) چهار بلند گذاشت .و پدر پدر بحرها نامید . وهمه
مستحرج از آن .
عروض نجفى ضمن تأكيد بر ضرورت طبقهبندي علمى ، به نقد شيوههاي
طبقهبندي بحور خانلري و فرزاد مىپردازد
عروض كابلى علاوه بر طبقهبندي اوزان، نامگذاريهاي تازه : به [بحر و سخن
موزون، «رشتة نظم»]
، به[ ركن، «ريسة تكرار شونده»]، به[ هجاي بلند، «دانه»،] به [ هجاي كوتاه،
«نيم دانه»]و...و.
عروض وزیری . شبیه جدول مندلی اف است . پیش بینی بحر های دیده
نشده را هم می دهد .
واصولاً ، ذهن هر عروض دان مصوت کوتاه در پایان مصراع را، یک نشانه در
خطای وزن می داند (غلط بودن وزن مصرع)
تکیه ام بر عروض نوین برای این است . که بر اساس آواشناسی (فونتیک)
است
با تکیه بر .مصوت و صامت . که حتی گفتم . دو هجای کافی است کوتاه . بلند
(کشیده ترکیب ایندو است )
و همیشه .بنا بر ساده تر شدن یاد گیری بوده است
و واقعاً در عمل دیدیم .کار ساده تر هم شد ( سرعت مهارت عزیزان ). هرچند
که از مهارت در اموزش موسیقی باز می دارد .
پس ، دقت در واژه ما را راهنمایی میکند (ذهنی) که در این بحر چه کلماتی ؟
مناسب اند .
و اگر . کلمه ای جانیفتد در بحری . محکوم نیستیم . فقط در همان بحر و وزن
خاص بگذاریم .
بحر سرایش تون را عوض کنید .اون تابع شماست .
( در ویرایش وزن .با (پیراستن ) . گفتم که مثلاً : رمل را مشکول کنید .با یک
هجادر یک جابه جایی ساده )
کلمات . تناسب هایی با بحر وزن دارند . (موسیقی اندام ریز با قطعه )
فی المثل : در بحر متقارب جالب نمی شود یک واژه بیگانه،( قلنبه ) بکار
ببریم . در مضارع می شود
ولی می دانیم که این همسازی صحیح و همنشینی زیبای واج ها ست که
زیبایی واژه ها را می سازد .
و این همنشیینی زیبای واژه ها . موسیقی کلام را
یعنی : ضرب آهنگ را.
* * * * * * * * * *
ادامه در ( پنج قسمت بعدی )
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 28 اسفند 1394 ساعت: 0:56
همه یکجور می آیند،همه یکجور نمی روند
همه یکجور میبینند،ولی همه یکجور نمی نگرند
همه یکجور زیست می کنند،اما همه یکجور زندگی نمی کنند
همه یکجور می خوابند، ولی همه یکجور خواب نمی بینند
و نهایتا......
همه یکجور این دنیا را ترک می کنند
اما همه یکجور نمی میرند
بسیار یکجور ها ست اما ....
تو مو می بینی و من پیچش مو
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 27 اسفند 1394 ساعت: 13:25
زندگی لطیف و شکننده است، آن را معطّر به شمیم دعا کنیم.
1- برای اینکه خداوند تغییرات مثبت و سرشار از معنویت را در زندگی ما و اطرافیانمان پدید آورد و زندگی ما را سرشار از برکت نماید، باید دعا کرد.
2- با قلبی مملو از عشق و امید باید دعا کرد.
3- دعا کنیم خداوند توفیق نیایش و عبادت را بیش از گذشته به ما عنایت فرماید و همچنان بر ارزش ما در این سرای مادی بیفزاید.
4- در زندگانی خویش همه ایمان و توکل خود را معطوف خدای یگانه نماییم و همچنان در انتظار رحمت بی انتهای خداوند باشیم.
5- در دعا کردن اصرار بورزیم، خسته نشویم و ایمان داشته باشیم که تنها یاد خدا باعث آرامش قلبهاست.
6- زندگی به رودی شباهت دارد که در هر شرایطی می گذرد، می شود این جریان پر از فراز و نشیب را معطّر به عطر خدا کرد.
7- با دعا کردن می توان وفاداری خود را به قادر بی همتا نشان داد. در اینصورت است که یاد خدا را در زندگی خویش پر رنگ خواهیم کرد.
8- به اراده خداوند ایمان داشته باشیم، برای خود و دیگران دعا کنیم تا لطف بیکرانش را بیش از پیش در زندگی هایمان مشاهده نماییم.
9- با غفلت های خود این زندگی را در معرض طوفان ها قرار ندهیم و اجازه ندهیم ابرهای تیره غفلت، آسمان دلمان را فرا بگیرد.
10- دعا زینت دهنده زندگانی ست، همیشه زندگی را با زینت دعا آراسته نماییم.
11- دعا سر چشمه شادی و ایمان است، با دعا کردن به درگاه خدای مهربان، زندگی را سرشار از شادی و ایمان نماییم.
12- شب و روز را با یاد خدا سپری نماییم و در تمامی لحظات شکرگزار خداوند باشیم .
13- برای استجابت دعایمان بایستی لحنمان پر از رغبت و انرژی باشد، با شور و حرارت دعا کنیم و آنرا با کمال فروتنی تقدیم خداوند گردانیم.
azzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz
دعا برای تبدیل شدن (برگرفته از دعای تحویل سال)
خداوندا!
با قدرتت در رفتارم
فقط به تو توكل مي كنم
و هر روز صلح و آرامش ماندگار
تو را طالبم
هر روز تبديل شدن قلبم
و بخشايش گناهانم را
از درگاه پاك و زلالت خواستارم
و در پايان وفور محبّت بي پايانت
را مي طلبم ..
بر من رحم كن و
حالم را به بهترين وجه
برايم تبديل نما .
ای خداوند!
شکرت می کنم که دعای مرا شنیدی
وقتی به سویت فریاد بر می آوردم.
شکرت می کنم وقتی در درد و رنج بودم
تو به ضد دشمنانم برخاستی.
امروز مرا برکت ده و مخلوق رنجدیده ات
را زنده ساز .
ای خدای وفادار !
تو دعایم را شنیدی
و مرا از تنگی و بلا رها کردی
دیگر نگذار دل من پریشان شود،
آن را مطمئن ساز
و در آن شادی خود را قرار بده،
و من در سکوت و آرامش،
در انتظار لطف و رحمت تو خواهم ماند.
شکرت می کنم که تو را دارم.
آمین
زندگی سرشار از یاد خدا را برایتان آرزو می کنم
نقل از کتاب زینت القلوب 2 نوشته محمدرضاکریمی بختیاری
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 26 اسفند 1394 ساعت: 23:01
صبح روز بعد
توتو با نوک زدن بیدارم کردu202c ، خانجون هم طبغ معمول رفته بود نون بگیرهu202c
u202bغضنفر هم کف حیاط داشت شلپ شلپ تو حوض دست رو شو می شستu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bکه دیدم خانجون با غضنفر دارن تو حیاط یواش بی صدا حرف میزننu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
احتمالا حرفشون راجع به گندی بود که من بالا آورده بودم
آخه غضنفر با خانجون طی کرده بود که ما حق نداریم مهمون بیاریم و اگه فقط یک دفه کسی بغیر از ما دوتا بیاد توی خونه زود باید تخلیه کنیم
در عوض کرایه خانجون رختاشون رو می شست و نصرت رو تر و خشک می کرد
ُرفت وروب هم وظیفه ی من بود
من هم با این که این موضوع رو می دونستم حسن کمونیست رو دعوت کرده بودم
شک نداشتم غضنفر حرفی رو که بزنه عمل می کنه
شاید هم قصدش این بود که جواب خواستگاری خانجون رو که نه، بود جبران کنه
هرچی بود صدای شیر آب توی حوض نمی گذاشت از پچ پچ هاشون سر در بیارم
هرچی بود خیلی عجیب بود
چراکه
u202bخانجون هیچ وقت یواشکی کاری نمی کردu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bحتما اتفاق مهمی در راه بود که تقییر رویه داده بودu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bوقتی اومد تو اتاق افتادم رو پاشu202c ... ماچ کردن... u202cکه ببخش غلط کردمu202c ....دیگه از این کارا نمی کنمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bببخش عمه جان ببخش تو رو روح بابا بزگu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bخانجون آهی کشیدu202c و با محبت دستی بسرم کشید و گفتu202c:u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bعزیز عمهu202c! ...نازنینمu202c...u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bو بعضش رو پنهان کرد و رفت سراغ سماورu202c ... جوری که پشتش به من بود گفتu202c :u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bدوست داری امروز چهارتایی بریم زیارت؟u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bعجیب بود؟u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bچهارتایی؟u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bچرا چهار تاییu202c ... اصلا عمه برای جاهایی که می خواستیم بریم از من سوال نمی کرد!u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bدلم شور می زدu202cu202cu202cu202cu202cu202c
اما به خاطر اتفاق دیشب ساکت موندم و با حرکت سر تایید کردمu202c ...چند دقیقه بعد از صبحانهu202c
u202bنصرت و غضنفر دم در منتظر ما بودن تا با هم بریم زیارت امامزاده داود...u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bنصرت هاج و واج بودu202c ، منم همینطورu202c ... خانجون لپاش از شرم گل انداخته بودu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bغضنفر هم با قیافه ای مضحک و پیروز مندانهu202c ، ما رو مشایعت می کردu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bنصرت اگه نبود و چشمای قشنگشu202c u202bنمی دونم باید با چی اون روز سرم رو گرم می کردم تا شیرین عقل نشم و قاطی نکنم u202c .... از حوادثی که داشت اتفاق می افتاد و من نمی تونستم بفهممu202c...u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bبه این فکر سرم رو گرم کردم که؛u202cu202cu202cu202cu202cu202c
اگه بخوام برای نصرت قشنگی چشمای سبزش رو توضیح بدمu202c ، باید چه جور شروع کنمu202c
u202bدنیای تاریک عاری از رنگ کودکانه ی این طفل ، چطور می تونه به زیبایی سحر کننده ای که به رنگ سبز حیات داشت رو درک کنهu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bو معصومیتی که بغیر از تشر و غر لند غضنفر رو تجربه نکرده بودu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bخیلی دلم می خواست باهاش همراه بشم تو دلشu202c و ببینم اون دنیای پیرامونش رو چطور درک می کنهu202c ، تا شاید بتونم بتونم دنیای بیرون رو براش شرح بدمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bبخصوص چشماشu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bتمام مسیر به این فکر بودم که تونستمu202c چیزای دیگه رو فراموش کنمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bتمام مسیر دستای ظریف کوچولوش تو دستمu202c ، مثل یه تیکه حریر بود، u202cدنبال فرصت می گشتم تا سر حرف رو باهاش باز کنمu202c....u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bرسیدمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bاما چه رسیدنیu202c؟u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bمن که نفهمیدم چطور ظهر شدu202cu202cu202cu202cu202cu202c
خانجون سفره ی نون پنیرُ پهن کرد، برای هر کدوم یه لقمه ی بزرگ گرفته بودu202c ، و ما هم بدون فکر یه لقمه رو برداشتیم ، حالا سغ نزن کی سغ بزن
u202bفرصت خوبی بود تا من نصرت رو ببرم یه گوشه ، تا به بهانه ای سر صحبت رو با هاشu202c باز کنمu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202b و درد زندگی رو فراموش کنمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bراستی که فقط حسن کمونیست جهنم رو ندیدu202c ، همه ی ما به نوعی هر لحظه داریم جهنم رو می بینیمu202c .u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202b"نصرت دو لپی به نون پنیر داشت گاز می زدu202c"u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bگفتم :u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bداداشی میدونی رنگ چشات چقدر قشنگه؟u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bبادهن پر گفت مگه چطوریه؟u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bگفتم به رنگ تمام قشنگی های دنیاu202c ، به رنگ تمام آرزو هاu202c ، به رنگ تمام دوست داشتنی ها....u202cu202cu202cu202cu202cu202c
گفت دادش خورسو رنگ چیه....این چیزای دیگه رو کمی فهمیدم اما رنگ رو نمی فهمم
مگه چشای من چه رنگی ه؟
ای داد بیداد..........حالا من چطور باید با زبون کودکانه رنگ رو برای یه کودک نابینا توضیح بدم
دانسته ها ی من و باورهام از رنگ یک تجربه س. و تعریف پیرامون ...عجب غلطی کردماu202c !
u202bانگار من خلق شدم که هی برای خودم شاخ و مشکل بتراشمu202c ... یکی نبود بگه بچه نمی تونی خفه بشی و درد سر درست نکنیu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202b نصرت زد رو شونه م با ناز کودکانهu202c گفت:u202cu202cu202cu202cu202cu202c
بگو رنگ چیهu202c ...بگو رنگ چیه ؟u202c چشای من چه رنگی هu202c؟
u202bخانجون و غضنفر تو حیاط امام زاده ما رو می پاییدنu202c از ظاهرشون معلوم بود که اصلا از گفتگوی ما راضی نیستنu202c.... انگاری واقعا حالات ما دوتا غیر عادی بودu202c...u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bباز صدای نصرت بلند شدu202c:u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bداداش خورسو میگی چشای من چه رنگی یا نه؟ u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bدر حالی که از کار خودم پشیون بودمu202c ، آهسته در گوشش گفتم سبزهu202c ...مثل چمنu202c ... مثل درختu202c ...u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bمثل پرچمu202c...u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bداشتم فکر می کردم که دیگه چی سبزهu202c ... یه سنگ قبر زیر پامون بود که سبز بودu202c، گفتم :u202cu202cu202cu202cu202cu202c
هر چیزی میتونه سبز باشهu202c ... لباسu202c ... خونهu202cو خیلی چیزای دیگهu202c ... هر چیزی که وجود داره به یه رنگهu202c و برای خودش زیباسu202c ... مثل چشم تو که سبزهu202c ...
u202b"دلم نیومد بگم که مثل این سنگ قبر زیر پا مونu202c"u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bگفت : u202cu202cu202cu202cu202cu202c
داداشی رنگ رو نفهمیدم ولی کمی تونستم درک کنم چی میگیu202c ...u202bفقط نفهمیدم وجود چیهu202c؟u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bگفتم هر چیزی که هست وجود دارهu202c ... وقتی نباشه ینی وجود ندارهu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bدیدم کور مال کور مال داره با دستاشu202c چشای منو لمس میکنهu202c ...پرسید : u202cu202cu202cu202cu202cu202c
الان تو وجود داری؟u202c
u202bگفتم : آره دادشی دارمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bگفت اگه نداشته باشی چی میشه؟u202c بگو بگوu202c؟u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bگفتم وقتی بمیرم دیگه وجود ندارمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
گفت بمیرم ینی چی؟u202c
u202bداشتم حرف آماده می کردم کهu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bغضنفر چنگ انداخت تو گلوی نصرت و به حد خفه شدن فشار دادu202c... و گفت مرگ اینه بچهu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
خفه شوu202c!
دنیای نصرت و خسرو داشت با هم یک اشتراک عینی پیدا میکرد
u202bمن به وضوح می شنیدم که تو دلش زار می زدu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bاز هرچی وجوده متنفرمu202c ... از هرچی مرگه متنفرمu202c ... از هرچی رنگه متنفرمu202c... از هرچی چشم ه متنفرمu202c .... از هر چی سبزه متنفرم ... از هر چی توضیح ه متنفرمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
لعنت به من چرا همیشه با توضیحاتم مشکل درست میشهu202c ....
u202bاز صبح تا الان ما داریم میگردیم برای زیارتu202c ، پس چرا هیچی ندیدم ...u202bنه کوه، u202c u202bنه سرمای پاییزیu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bنه مردمی که برای زیارت قلقه می کردنu202c ، نه بازار و خونه هی سنتی اطرافu202c ،u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bتقصیر خودمهu202c ، u202bاونقدر که تو ذهن خودم با همه چیز در گیرمu202c...u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bراستی راستی انگار کور خود منم در حقیقتu202c ... یکی باید بیاد محیط رو برای من تشریح کنهu202cu202cu202cu202cu202cu202c
چرا من متوجه این همه اتفاقی که دور ورم بود نشدمu202c ...
u202bالانم که توتو روی پاهام دراز کشیدهu202c ... و هی مرتب داره جیک و جیک میکنه انگارu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
که همه ی اتفاقات ظرف مدت کمی مثل یه تصویر کوتاه گذشتu202c
فقط تنها تصویر ماندگار چشمای نصرت بود کهu202c ... ذهنش با توضیح غضنفر از همه چیز منزجر شده بودu202c .
u202bحتی چند روز بعد که غضنفر و خانجون غیبشون زدu202c ... تنها چیزی که برام مهم بودu202c ، u202bنصرت بودu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bبلهu202c!u202cu202cu202cu202cu202cu202c
ما چند روز بود که تنها مونده بودیمu202c .... u202bاتاق خانجون رو گشتمu202c ... تا یه قوطی روغن خالی پیدا کردمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
پنجاه هزار تومن توش پول بودu202c ....و یه نامه از خانجونu202c .... نوشته بود برای مدت طولانی ای میرم سفرu202c
u202bنمی دونم بر می گردم یا نهu202c ... فقط شک ندارم که تو از پس خودت بر می آییu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bتوی گذر وزیر دفترu202c ، یه اتاق برات اجاره کردم پیش عفت فامیل دورمونu202c ....با این پنجاه هزار تومن هم تا سر و سامونی بگیری سر کن تا ببینیم چی میشهu202c ....از اقوام غضنفر میان دنبال نصرتu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bاگه نیومدن گزارش بده بهزیستی تا ببرنش طفک معصوم بیشتر از این زجر نکشهu202c...u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bاینو که خوندم برق ازم پریدu202c!!!!!!u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bبهزیستی غلط کردهu202c ... اقوامش هم همینطورu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bفوری یه موتور سه چرخ باری گرفتم تمام خرت و پرتام رو بار کردم و دست نصرت رو گرفتم سوار شدیمu202c . کرایه رو هم دو برابر حساب کردمu202c تا زود تر گیر کسی نیفتادیم بزنیم به چاکu202c روزگارu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bعلت کار م رو نمی دونستم چیهu202c ، اصلا هم نمی خواستم بدونمu202c ، با یقین کامل با نصرت رفتیم u202cu202cu202cu202cu202cu202c
خونه ی جدیدu202c ... فکر می کردم عفت خانوم صاب خونه ی جدید بفهمه ما دو نفریمu202c قبولمون نکنه
واسه همین با کلی غم وغصه تو تو رو بردم پیش سید پشمک تحویل دادم ...
نمی دونی حیونی چکار می کرد به کلی وحشی شده بود سید پشمک هم انگار که یه گنج گیرش اومده ، با نیش از بنا گوش در رفته تحویلش گرفت
شاید این اولین شکست در عشق بود که در مورد توتو تجربه کردم .....شاید هم خانجون سر چها راه زندگی همین وضع رو با من و نصرت پیدا کرده بود و... سر چهاراه زندگی غضنفر رو انتخاب کرده بود از سر ناچاری
چیزی که هنوز که هنوزه راجع به توتو آزارم میده رها کردنش در اون وضع به خاطر نداشتن جا بود .
اما اشتباه می کردم ...
u202bچون وقتی رسیدیمu202c ... داشت کوچه رو آب جارو میکرد و با دیدن ماu202c با شوق و ذوق تموم به استقبالمون اومدu202c .... u202bزندگی من و نصرت شروع شد یه زندگی تازهu202c ... و عجیب غریبu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bعجیب به خاطر اینکه نصرت خیلی خوشحال بود که از شر غضنفر خلاص شدهu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
و بر عکس همیشه با انرژی و شاد بودu202c ... منم شادی یه بخش مفقوده از وجودم بودu202c
u202bو با این که از خانجون دلخور بودمu202c ... اما نصرت این شادی رو در من به وجو آورده بودu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
با پولی که داشتیمu202c ... لباس حسابی ای برای نصرت تهیه کردمu202c ...و یه عینک آفتابی ...
و یه عصاu202c !!!
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 26 اسفند 1394 ساعت: 23:01
در غروب روزی
کنار ساحل دریا قدم می زدم
ناگهان متوجه ردپایی نزدیک قدم هایم شدم !!
این دیگر چه بود ؟!
با تعجب در دل از خود پرسیدم :
این دیگر ردپای کیست ؟؟
اطراف را با دقت نگاهی انداختم ؛
اما کی آنجا نبود و خود را تنها یافتم ...
در افکار غرق بودم که صدایی گفت :
عزیزم !
این ردپا ، جای پای من است
که همیشه و در هر لحظه در کنار تو قدم بر می دارم
و تنهایت نمی گذارم !!
" خدا "
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دوباره افکار به ذهنم هجوم آوردند !
یاد روزهای سخت و طاقت فرسای زندگیم
لحظه ای مرا بحال خود نمی گذاشتند ؛
هر چه بیشتر غرق می شدم بیشتر خودم را در آن روزها تنها می یافتم ..
آری ، در افکارم ردپایی غیر از ردپای خودم ندیدم !
پس با معترانه و مغموم به او گفتم :
اما تو در غم انگیز ترین لحظات زندگیم مرا تنها گذاشتی
و ردپایی غیر از ردپای خودم نمی دیدم ؟؟
.
.
.
.
.
ندا آمد :
نه عزیزم !!
هرگز این اشتباه را نکن !
من حتی در سخت ترین لحظات و روزها نیز
تو را نگذاشته ام و نمی گذارم ....
در حقیقت آن جای پایی را که تو می دیدی و از آن حرف می زنی ،
ردپای من است..........
و تو ........
در آن روزها...
در آغوش من هستی ............................ !!!
....................................................................................
و بی شک زندگی اینگونه است
اما
چرا آغوش گرمش را احساس نمی کنیم ؟!
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 26 اسفند 1394 ساعت: 23:01
سبک گرانش ( گرانشی و یا مرکزی )
این سبک بر پایه ی استفاده از تکنیکِ تکرار بنا نهاده شده . تکرار در اشعار، در تاریخ ادبیات بسیار یافت می شود اما استفاده از آن به عنوان ابزاری درجهت آفرینش نوع خاصی از سروده و ارائه ی یک ساختار شعری گمانم مسبوق به سابقه نیست. در قرون متمادی به دلیل استفاده ی شاید نابجا و یا شاید دچار بودنِ شاعران در شروع سرایش به آن به عنوان یک عارضه به دلیل عدم توانایی در پروراندن مفهوم و عدم توانایی در غنادادن به تصاویر و معانی شعر با استفاده حداقلی از واژگان به مرورِ زمان به عنوان یک کاستی و نقص مطرح و از این منظر نیز به حق مردود است .اما در این مجال می خواهیم در کنار هم از زاویه ای دیگر به تکرار بنگریم از زاویه ی یک تکنیک در جهت آفرینش یک سبک ، سبکی به نام گرانش با ویژه گی ثقل و مرکز گرایی.
گرانش سبکی است که در آن یک واژه یا جمله ی کوتاه که دارای پتانسیل مناسب باشد می تواند از طریق تکرار، جهت خلق یک معنای واحد یا تصویرِ واحد مرکزیت یابد.
استفاده ازواژه ، واژه گان یا جملات کوتاه به صورت تکرار و انبوه در این سبک چنان است که این واژه یا جمله ی کوتاه ، کل مفهوم و تصویرِ سروده را تحت الشعاع قرار می دهد .
وزنِ یک واژه یا جمله ی کوتاه بر دیگر واژه ها به واسطه ی تصویر و یا معنای حسی ویژه و یا مفهومی ویژه بردیگر واژه ها سنگینی می کند وبرفضای کلی وعمومی شعرمستولی و چیره می گردد ، دیگر واژه ها را زیر سایه برده و در کل همراه با سایر واژه ها مخاطب را تحت تأثیر مفهوم و تصویر ایجاد شده ناشی از واژه یا واژه های گرانشی قرار می دهد . و وظیفه و هنر شاعر دراین سبک کشف و بکارگیری شاعرانه ی واژه گانی است که دارای این چنین بارِ گرانشی هستند .
وجوه ممیزه ی این تکرار به شرح زیر است :
1 ـ غلبه قطعی بر فضای حسی و یا تصویری و یا مفهومی سروده
2 ـ عدم الزام به تکرار در همه ی سطور
3 ـ نداشتن جایگاه مشخص در هر سطر از شعر
4 ـ نداشتن تعداد مشخص تکرار در سطر و یا شعر
5 ـ عدم الزام به استفاده از یک شکل خاص واژه ، بلکه اشکال مشتق از ریشه ی اصلی واژه که همسو
با واژه اصلی و کاربرد آن به لحاظ مفهومی ، تصویری و یا حسی باشند بلا مانع است .
6 ـ امکان ترکیب با سایر سبک های پیشین مثلاً ( گرانشی ـ نیمائی ، گرانشی ـ سپید ، گرانشی ـ کوتاه و ...... ) .
Gravity-central
برای نمونه و بررسی و کنکاش نمونه ای از این سبک را که از سروده های اینجانب است بدلیل نو بودن این سبک و طبقه بندی نشدن آن و نهایتاً عدم دسترسی به سروده های احتمالی مشابه در ذیل تقدیم می کنم :
نمونه ی اول برای فرم ترکیبی ( گرانش ـ گردون ) سبک گرانش :
حادثه 2 5/7/94 ثبت به شماره 388288 در سایت شعر نو
.
باز حادثه
هوارِ حادثه
از بس حادثه
حادثه ، نه حادثه
روز ِ بی حادثه
حادثه ای در حادثه
حادثه ، حادثه
بی حادثه گی ، حادثه
وای ، فراموشم شد
حادثه ، بی حادثه
که نگویم :
بازحادثه
نمونه ی دوم برای فرم ساده ( غیر ترکیبی ) سبک گرانش
ناگهان ! ناگهان 6/8/94 ثبت شده به شماره 392832 در سایت شعر نو
.
نشسته ، ناگهان ایست
ایستاده ، ناگهان بنگ
خوابیده ، ناگهان بامب
آرام ، ناگهان درد
تشنه ، ناگهان سیل
گرسنه ، ناگهان کوفت
سوار برکشتی نجات ، ناگهان غرق
راهی ، ناگهان سیم ، ناگهان خار
گریزان ، ناگهان گم
تنفس ، ناگهان گاز ، ناگهان سَم
پشت ِ کوشش ، ناگهان خم
بی پوزش ، ناگهان مرگ ، ناگهان هیچ
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 26 اسفند 1394 ساعت: 19:41
وقتی صداهای شریف در بودن من می پیچد خودم را سخت بغل می گیرم . می دانی... من برای کسان ِ زیادی ارزشمند نیستم ... اما برای انسان های خاصی ارزشمندم . این خیلی مهم است که سامان می گوید :
" هادی بهروزی قلب بغرنجی دارد . "
سلام ...
شعری در من چکید ... و آرام آرام شکل گرفتن ِ نطفه ای را در دهان ِ مغزم احساس کردم . می توانستم دردش بکشم و با صدای بلند به دنیا بگویم که این درد بی پایان می تواند مرا بکشد ... این درد می توانست در من شکوفه بزند و به میوه شدن برسد .
میوه ی دردناک ِ تمامیت ِ من ... میوه ی شگفت انگیز ِ سازش ِ نا !
مرلین می خواند و من خودم را جیغ می کشم . لابه لای تابلوهایی که تو می کشی ... لابه لای کلاههایی که ... لابه لای پرتره ی من که می کشی اش ... لابه لای " انبوه ِ دشنه ها و تعداد سهراب هایی که باید کشته شوند " ، شعر می شوم . می دانی تاریخ ِ ستمگر را تکرار نمی کنم . می خواهم برای شکوفه های صورتی ِ پیزوری می نویسم ، برای سرخی ِ انارهای کالی که تو دوست داری خرخره شان را بجوی ... به رویت نیاور ... این همه چیز است ... هیچ چیز نیست .
فکر می کنم منتظر هستی تا زنگ بزنم و برایت بخوانم ... شعری از خودم ، ترانه ای از فرهاد ، قصه ای از صادق و اوممم ... دیالوگی از پرستویی یا وثوق ... من این کار را دوست دارم . وقتی در پیاده روهای شهر ، غربت مرا در آغوش می کشد ... تو همانجا با من به غریبگی من ... نه ... به غریبگی همه شان می خندی ... می دانی این روزها دلم میخواهد بِدَفَم ... بِلَبَم ... دف را و آواز را ... بپرم و پر بزنم و اوج بگیرم ... بروم ... جایی که نه فردوسی بغلم کند و نه دوزخی بسوزاندم و نه برزخی اندوه ِ انتظار را وارد جریان تنفس ام کند .
شاعرانه های عاشقانه ای دارم ... باید بنویسمشان ... می دانی ... دلم برایت تنگ شده است . کاش پست چی برایم نامه ی تو را بیاورد . یادت هست توی شعرم گفتم که " تا آخر اسفند می صبرم ؟! "
یادم هست که شعر بشوم ... که منتشر کنم ... که نخزم لای ِ جرز ِ دیوارهای انگ ِ اجتماع ِ تنهایی ام !
به آخر اسفند داریم می رسیم ... نامه ی شماره ی چند است این ؟!
به من فکر کن ... به کسی که می تواند بدفد ... بلبد و بپرد ... تو دفیدن و لبیدن و پریدن ِ مرا می فهمی . برای انتشار شعر دیر شده ... امیدی نیست ... اگر هست ناچیز ... آن هم برای انتشار ته ِ اسفند ، ترجیح می دهم شعر را برای خودت بخوانم ... شاید نباید مخاطبانم شعر تازه ای از من بنوشند ... این عنق بودن مرا نشان می دهد آیا ؟!
نه ... عنق نیستم ...
خیلی غرق کسی که هستم ، شده ام ...
کسی که در گیر استعدادهایش شده است ، کسی که خیلی وقت است یادش رفته برای تو شعری بخواند ... یادش رفته تو حق داری که شعر بخواهی از او ! لبخند تلخی بر لبانت می نشیند . این یعنی تو دلگیری ... آن هم در دل گیری !
... و من باید کاری بکنم ... کاری شاهکار . من اگر اولین آهنگی را که با رقص سما همراه خواهد شد را به تو تقدیم کنم ، لبخند خواهی زد . اگر اینگونه است ... زود باید دست به کار شوم ... و تو را بخندانم . رسالت شاعرانه ایست خندان انسانی که تو را فکری می شود ... تو را بغض می کند ... تو را می خندد ... تو را ... تو را ... تو را ... فقط تو را ایمان می آورد در آغاز فصل سرد !
آخر اسفند می رسد و من هنوز در صبریدنی عجیب ... فکری ام !
راستی ... به براهنی بگو می خواهم بدفم ... اگر وقت داشت بیاید برایم بخندد و مرا بکوبد !
نامه ی شماره هشت است این ، مچاله نکنی اش ؟!
بخوان و بخند ... من دارم برای شصت سالگی ام برنامه می ریزم ... و خون دماغی ها را فلک می کنم تا فقط " دچار باشم " ... دچار ِ فهم !
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 24 اسفند 1394 ساعت: 22:11
به نام خداوند عشق
گوش به آواز زمین بسپار!...
بار دیگر زمین،این فرهاد خستگی ناپذیر،با رقص شیرین،بیستون زمان را در می نوردد و به گردشی دیرین پایان می دهد.
بهار به پیشواز زمین می رود،نسیم نوروزی پایان فصل های سرد را بشارت می دهد و وصل شیرین را به فرهاد زمین هدیه می کند...
اکنون در دهلیز تاریک قلبم نجوایی به گوش می رسد!...
پنجره بهار رو به انجماد بغض های کهنه و قدیمی،با ترنم نسیم،اشک های سرخ و یخ بسته دلم را در کاریز قلبم روان داشته، به مرداب فراموشی می سپارد...
بهار، این دختر زیباروی زمین،هرسال می آید و با طرب در گوشم زمزمه می کند: ...هان ای زمینی!!!آگاه باش که زمین همچنان گرد زمان می رقصد:
دور گردون گر دوروزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
و من بار دیگر می خوانم:
یامقلّب القلوب و الابصار، یا مدبّر الّلیل و الّنهار، یا محوّل الحول و الاحوال،حَوِّل حالنا الی احسن الحال...
سال نو مبارک
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 19 اسفند 1394 ساعت: 18:50
سلام .
قبل از هر چیز ،شعر را با هم مرور می کنیم :
عنوان شعر :
ادراک اشتراک مزه ی مرگ ...
من ؛
در بطن ناگوارترین اتفاق
زاده می شدم
فواره ای که به رنگین کمان بدل می شد
چیزی به انتهای جنگ جهانی
باقی نمانده بود
اما هنوز
مردم
از خواب های شان
بیدار می شدند
انگار چیزی در این میان نادرست بود ؛
یک چرخ دنده ی کوچک ؟
میمون گمشده ی داروین ؟
احساس من به آمدن باران ؟
یا ... ؟
یا قتل عام برگ ها به دست باد ؟
باید کسی به خاطره می پیوست
باید بلوغ بمب ها
بارور می شد
از خون بچه های آدم و حوا
باید زبان سرخ « کالی »
سیراب تر می شد
راستی
آیا کسی به اوپنهايمر ایمان می آورد ؟
توفان نوح ؛
تعمید آدمیان بود
در باتلاق مرگ
هم دستی فرشته گان مقرّب
در روز انتقام
خون در برابر سجده
خون در ازای سیب
ارجون ؛
کمان کشیده در کمین عموهای اش
رستم ؛
پهلو دریده است
فرزند خویش را
- با افتخار
و دانایی -
خون می چکد هنوز
از دست های فاتح کوروش
امشب سروش سیاهی
نوباوه گان مصر را
در خواب بی گناهی شان
تسخیر می کند
دروازه های خیبر
با خون میش های مقدس
تطهیر می شوند
عیسی ؛
مصلوب انتخاب خودش بود
داغ سیاه خیانت
صرفاً برای جذب مخاطب
بر گونه های خیس یهودا خورد
فهرست شیندلر ؛
زیباترین حماسه ی قرن است
عصیان ابلهانه ی انسان
یک صفر کوچک و توخالی
پشت خطوط ممتدی از اعداد
.
.
.
این شعر نیست
یا
چیزی شبیه آن
ادراک اشتراک مزه ی مرگ است
در پهنه ی زمان
اما
ای کاش جای سیاوش هم
مانند حضرت اسماعیل ...
پی نوشت :
هزار و چهار صد و یک سال پیش در چنین روزی
جنگ جمل متولد شد .
10 جمادی الاول 1437
سلمان مولایی
وقتی شعر را خواندم ، اولین چیز عجیب ، برایم پی نوشت این شعر بود ! جنگ جمل ؟!
و بلافاصله یک چیز عجیب تر ! تاریخ سرایش شعر به تاریخ قمری نوشته شده است ، اتفاقی که در هیچ یک از شعرهای قبلی سلمان مولایی ندیده بودم ....
منظور شاعر از این پی نوشت و تاریخ چیست ؟!
شروع شعر با یک بیوگرافی کوتاه آغاز می شود :
من
در بطن ناگوارترین اتفاق
زاده می شدم
و ناگهان تصویری که اصلا ناگوار نیست بلکه ، یکی از رویایی ترین صحنه های بی نهایت زیباست :
فواره ای که رنگین کمان بدل می شد .
و یک دوره ی چند جلدی تاریخ در چند سطر پشت هم ردیف می شودند :
از قتل عام فرزندان آدم تا طوفان نوح ...
از نظریه ی داروین تا بلوغ بمب های نوبل و جنگ جهانی ...
از ارجون و رستم و کوروش تا مسیح مصلوب
و سرانجام این جمله ی مرگ آور :
این شعر نیست !
و جمله ای که ناتمام می ماند :
ای کاش سیاوش هم
مانند حضرت اسماعیل ...
و سه نقطه ای که خواننده را به سیاهچاله ی تفکر فرو می کشد ....
سهم تاریخ ، جفرافیا ، فیزیک ، فلسفه ، روانشناسی و... در این شعر بسیار بالاتر از سهم شعر و ادبیات است ....هر چند نباید فراموش کنیم که شاعر خود فریاد می زند :
این شعر نیست
و من مانده ام که چه چیزی در لابلای این نوشتار افسار گسیخته موج می زند که اینقدر بر دل من چنگ انداخته که مرا وادار می کند که آنرا یک شعر خوب ببینم ؟
آیا ارتباط عمودی در شعر را می توان به گونه ای دیگر ، بازتعریف کرد ؟ آیا می توان از پراکنده گویی در چند مبحث کاملا مجزا ، به یک وحدت جدید رسید ؟ وحدت در عین دوری و پراکندگی ؟!
شما بگویید ...
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 19 اسفند 1394 ساعت: 18:50
متن کامل زیارت عاشورا همراه با ترجمه فارسی
*- اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا
خِيَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ و َابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ
سلام بر تو اى ابا عبداللّه سلام بر تو اى فرزند رسول خدا سلام بر تو اى
برگزيده خدا و فرزند برگزيده اش سلام بر تو اى فرزند امير مؤ منان و فرزند آقاى اوصياء
*- اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَ ابْنَ
ثارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ
سلام بر تو اى فرزند فاطمه بانوى زنان جهانيان سلام بر تو اى که خدا
خونخواهيش کند و فرزند چنين کسى و اى کشته اى که انتقام کشته گانت نگرفتى
*- اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ
اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ
سلام بر تو و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر شما همگى از جانب
من سلام خدا باد هميشه تا من برجايم و برجا است شب و روز
*- يا اَباعَبْدِاللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَ عَلى
جَميعِ اَهْل ِالاِْسْلامِ
اى ابا عبداللّه براستى بزرگ شد سوگوارى تو و گران و عظيم گشت مصيبت تو بر ما و بر همه اهل اسلام
*- و َجَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ
اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ
و گران و عظيم گشت مصيبت تو در آسمانها بر همه اهل آسمانها پس خدا
لعنت کند مردمى را که ريختند شالوده ستم و بيدادگرى را بر شما خاندان
*- وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ و َاَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيها
و خدا لعنت کند مردمى را که کنار زدند شما را از مقام مخصوصتان و دور کردند
شما را از آن مرتبه هائى که خداوند آن رتبه ها را به شما داده بود
*- و َلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ
و خدا لعنت کند مردمى که شما را کشتند و خدا لعنت کند آنانكه تهيه اسباب
کردند براى کشندگان شما تا آنها توانستند با شما بجنگند
*- بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِياَّئِهِم
بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى شما از ايشان و از پيروان و دنبال روندگانشان و دوستانشان
*- يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ
اى اباعبداللّه من تسليمم و در صلحم با کسى که با شما در صلح است و در
جنگم با هر کس که با شما در جنگ است تا روز قيامت
*- وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ
مَرْجانَةَ
و خدا لعنت کند خاندان زياد و خاندان مروان را و خدا لعنت کند بنى اميه را
همگى و خدا لعنت کند فرزند مرجانه (ابن زياد) را
*- وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ
تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ
خدا لعنت کند عمر بن سعد را و خدا لعنت کند شمر را و خدا لعنت کند مردمى
را که اسبها را زين کردند و دهنه زدند و به راه افتادند براى پيكار با تو
*- بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَكَ
پدر و مادرم بفدايت که براستى بزرگ شد مصيبت تو بر من پس مى خواهم از
آن خدائى که گرامى داشت مقام تو را
*- وَ اَکْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى
اللَّهُ عَلَيْهِ و َآلِهِ
و گرامى داشت مرا بخاطر تو که روزيم گرداند خونخواهى تو را در رکاب آن امام
يارى شده از خاندان محمد صلى اللّه عليه و آله
*- اَللّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ
خدايا قرار ده مرا نزد خودت آبرومند بوسيله حسين عليه السلام در دنيا و آخرت
*- يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى
فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ
اى اباعبداللّه من تقرب جويم به درگاه خدا و پيشگاه رسولش و اميرالمؤمنين و
فاطمه و حسن
*- وَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَ بِالْبَراَّئَةِ (مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ
اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِعَلَيْكُمْ وَ اَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ) مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ
ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ على اَشْياعِكُمْ
و شما بوسيله دوستى تو و بوسيله بيزارى از کسى که با تو مقاتله کرد و جنگ
با تو را برپا آرد و به بيزارى جستن از کسى که شالوده ستم و ظلم بر شما را
ريخت و بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى رسولش از کسى که پى ريزى کرد
شالوده اين کار را و پايه گذارى کرد بر آن بنيانش را و دنبال کرد ستم و ظلمش
را بر شما و بر پيروان شما
*- بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ
وَلِيِّكُمْ
بيزارى جويم بدرگاه خدا و به پيشگاه شما از ايشان و تقرب جويم بسوى خدا
سپس بشما بوسيله دوستيتان و دوستى دوستان شما
*- وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ وَ النّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ
و به بيزارى از دشمنانتان و برپا کنندگان (و آتش افروزان ) جنگ با شما و به
بيزارى از ياران و پيروانشان
*- اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىُّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوُّ لِمَنْ
عاداکُمْ
من در صلح و سازشم با کسى که با شما در صلح است و در جنگم با کسى
که با شما در جنگ است و دوستم با کسى که شما را دوست دارد و دشمنم
با کسى که شما را دشمن دارد
*- فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِياَّئِكُمْ وَ رَزَقَنِى الْبَراَّئَةَ مِنْ
اَعْداَّئِكُمْ
و درخواست کنم از خدائى که مرا گرامى داشت بوسيله معرفت شما و معرفت
دوستانتان و روزيم کند بيزارى جستن از دشمنانتان را
*- اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَکُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى
الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ
به اينكه قرار دهد مرا با شما در دنيا و آخرت و پابرجا دارد براى من در پيش شما
گام راست و درستى (و ثبات قدمى) در دنيا و آخرت
*- وَ اَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَ
اِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ (بِالْحَقِّ) مِنْكُمْ
و از او خواهم که برساند مرا به مقام پسنديده شما در پيش خدا و روزيم کند
خونخواهى شما را با امام راهنماى آشكار گوياى (به حق) که از شما (خاندان ) است
*- وَ اَسْئَلُ اللَّهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَنى بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ
ما يُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِهِ مُصيبَةً ما اَعْظَمَه
و از خدا خواهم به حق شما و بدان منزلتى که شما نزد او داريد ، که عطا کند
به من بوسيله مصيبتى که از ناحيه شما به من رسيده بهترين پاداشى را که
مى دهد به يك مصيبت زده از مصيبتى که ديده
*- وَ اَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الاِْسْلامِ وَ فى جَميعِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فى
مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ
براستى چه مصيبت بزرگى و چه داغ گرانى بود در اسلام و در تمام آسمانها و
زمين خدايا چنانم کن در اينجا که ايستاده ام از کسانى باشم که برسد بدو از
ناحيه تو درود و رحمت و آمرزشى
*- اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
خدايا قرار ده زندگيم را زندگى محمد و آل محمد و مرگم را مرگ محمد و آل محمد
*- اَللّهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبرَّکَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَ ابْنُ آکِلَةِ الَْآکبادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ عَلى
لِسانِكَ وَ لِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ
خدايا اين روز روزى است که مبارك و ميمون دانستند آنرا بنى اميه و پسر آن زن
جگرخوار (معاويه ) آن ملعون پسر ملعون (آه لعن شده ) بر زبان تو و زبان
پيامبرت که درود خدا بر او و آلش باد
*- فى کُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ
در هر جا و هر مكانى که توقف کرد در آن مكان پيامبرت صلى اللّه عليه و آله
*- اَللّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْيانَ وَ مُعاوِيَةَ وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ
خدايا لعنت کن ابوسفيان و معاويه و يزيد بن معاويه را که لعنت بر ايشان باد از
جانب تو براى هميشه
*- وَ هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ
و اين روز روزى است که شادمان شدند به اين روز دودمان زياد و دودمان مروان
بخاطر کشتنشان حضرت حسين صلوات اللّه عليه را
*- اَللّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَ الْعَذابَ (الاَْليمَ) اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فى
هذَا الْيَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذا
خدايا پس چندين برابر کن بر آنها لعنت خود و عذاب دردناك را خدايا من تقرب
جويم بسوى تو در اين روز و در اين جائى که هستم
*- وَ اَيّامِ حَياتى بِالْبَراَّئَهِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَ وَ آلِ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَ
عَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ
و در تمام دوران زندگيم به بيزارى جستن از اينها و لعنت فرستادن بر ايشان و
بوسيله دوست داشتن پيامبرت و خاندان پيامبرت که بر او و بر ايشان سلام باد
پس مى گوئى صد مرتبه :
*- اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ
خدايا لعنت کن نخستين ستمگرى را که بزور گرفت حق محمد و آل محمد را و آخرين کسى که او را در اين زور و ستم پيروى کرد
*- اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ وَ شايَعَتْ وَ بايَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى
قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً
خدايا لعنت کن بر گروهى که پيكار کردند با حسين عليه السلام و همراهى کردند و پيمان بستند و از هم پيروى کردند براى کشتن آن حضرت خدايا لعنت کن همه آنها را
پس مى گوئى صد مرتبه :
*- اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ
سلام بر تو اى ابا عبداللّه و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر تو از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من زنده ام و برپا است شب و روز و قرار ندهد اين زيارت را خداوند آخرين بار زيارت من از شما
*- اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ
عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
سلام بر حسين و بر على بن الحسين و بر فرزندان حسين و بر اصحاب و ياران
حسين
پس مى گوئى :
*- اَللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَ ابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَ الرّابِعَ
خدايا مخصوص گردان نخستين ستمگر را به لعنت من و آغاز کن بدان لعن اولى
را و سپس دومى و سومى و چهارمى را
*- اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِساً وَ الْعَنْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيادٍ وَ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ
وَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْيانَ وَ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ
خدايا لعنت کن يزيد را در مرتبه پنجم و لعنت کن عبيداللّه پسر زياد و پسر
مرجانه را و عمر بن سعد و شمر و دودمان ابوسفيان و دودمان زياد و دودمان
مروان را تا روز قيامت
پس به سجده مى روى و مى گوئى :
*- اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاکِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتى
خدايا مخصوص تو است ستايش سپاسگزاران تو بر مصيبت زدگى آنها، ستايش خداى را بر بزرگى مصيبتم
*- اَللّهُمَّ الرْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ
الْحُسَيْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ
خدايا روزيم گردان شفاعت حسين عليه السلام را در روز ورود (به صحراى
قيامت ) و ثابت بدار گام راستيم را در نزد خودت با حسين عليه السلام و ياران
حسين آنانكه بى دريغ دادند جان خود را در راه حسين عليه السلام.
-
یا حسین(ع) مظلوم دشت کربلا
یا حسین(ع) یابن الامیر مرتضی(ع)
یا حسین(ع) ای تشنه لب سالار دین
ای که هستی یاور دین مبین
یا حسین(ع) آرام جان مصطفی(ص)
نور دیده ، یادگار مرتضی(ع)
از دو دیده خون ببارم چون بهار
بهر آن طفل صغیر و شیر خوار
در میان کِشت عشقم رازقی و یاس بود
در میان کوه عشقم صحبت عباس(ع)بود
ای ابالفضل(ع) ، عموی مهربان
ای سقای تشنه لب ، آرام جان
ای ابالفضل(ع) ای علمدار حسین(ع)
پور حیدر(ع) یار و غمخوار حسین(ع)
از سر ظلم و صدای نیزه ها
دست ساقی را بریدند از جفا
حنجر طفل صغیری خون فشان
دست بابا رنگ سرخی را عیان
مادری طفلش ز آغوشش جدا
سوز آهش می رود عرش خدا
دشت لاله شرمگین لحظه ها
سرخی لاله دلیل مدعا
دل ز هر گرد و غباری تو بروب
دین حق باشد طلوعی بی غروب
مرتضی دوره گرد(هیوا)
-
در میان کشت عشقم رازقی و یاس بود
در میان کوه عشقم صحبت عباس بود
مشک دوشش گر به دندانش گرفت!
صحبت طفل صغیر و غیرت عباس بود
مرتضی دوره گرد(هیوا)
-
اَللّهُمَّ الرْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ
الْحُسَيْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 19 اسفند 1394 ساعت: 18:50
متن کامل زیارت عاشورا همراه با ترجمه فارسی
*- اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا
خِيَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ و َابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ
سلام بر تو اى ابا عبداللّه سلام بر تو اى فرزند رسول خدا سلام بر تو اى
برگزيده خدا و فرزند برگزيده اش سلام بر تو اى فرزند امير مؤ منان و فرزند آقاى اوصياء
*- اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَ ابْنَ
ثارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ
سلام بر تو اى فرزند فاطمه بانوى زنان جهانيان سلام بر تو اى که خدا
خونخواهيش کند و فرزند چنين کسى و اى کشته اى که انتقام کشته گانت نگرفتى
*- اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ
اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ
سلام بر تو و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر شما همگى از جانب
من سلام خدا باد هميشه تا من برجايم و برجا است شب و روز
*- يا اَباعَبْدِاللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَ عَلى
جَميعِ اَهْل ِالاِْسْلامِ
اى ابا عبداللّه براستى بزرگ شد سوگوارى تو و گران و عظيم گشت مصيبت تو بر ما و بر همه اهل اسلام
*- و َجَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ
اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ
و گران و عظيم گشت مصيبت تو در آسمانها بر همه اهل آسمانها پس خدا
لعنت کند مردمى را که ريختند شالوده ستم و بيدادگرى را بر شما خاندان
*- وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ و َاَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيها
و خدا لعنت کند مردمى را که کنار زدند شما را از مقام مخصوصتان و دور کردند
شما را از آن مرتبه هائى که خداوند آن رتبه ها را به شما داده بود
*- و َلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ
و خدا لعنت کند مردمى که شما را کشتند و خدا لعنت کند آنانكه تهيه اسباب
کردند براى کشندگان شما تا آنها توانستند با شما بجنگند
*- بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِياَّئِهِم
بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى شما از ايشان و از پيروان و دنبال روندگانشان و دوستانشان
*- يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ
اى اباعبداللّه من تسليمم و در صلحم با کسى که با شما در صلح است و در
جنگم با هر کس که با شما در جنگ است تا روز قيامت
*- وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ
مَرْجانَةَ
و خدا لعنت کند خاندان زياد و خاندان مروان را و خدا لعنت کند بنى اميه را
همگى و خدا لعنت کند فرزند مرجانه (ابن زياد) را
*- وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ
تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ
خدا لعنت کند عمر بن سعد را و خدا لعنت کند شمر را و خدا لعنت کند مردمى
را که اسبها را زين کردند و دهنه زدند و به راه افتادند براى پيكار با تو
*- بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَكَ
پدر و مادرم بفدايت که براستى بزرگ شد مصيبت تو بر من پس مى خواهم از
آن خدائى که گرامى داشت مقام تو را
*- وَ اَکْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى
اللَّهُ عَلَيْهِ و َآلِهِ
و گرامى داشت مرا بخاطر تو که روزيم گرداند خونخواهى تو را در رکاب آن امام
يارى شده از خاندان محمد صلى اللّه عليه و آله
*- اَللّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ
خدايا قرار ده مرا نزد خودت آبرومند بوسيله حسين عليه السلام در دنيا و آخرت
*- يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى
فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ
اى اباعبداللّه من تقرب جويم به درگاه خدا و پيشگاه رسولش و اميرالمؤمنين و
فاطمه و حسن
*- وَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَ بِالْبَراَّئَةِ (مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ
اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِعَلَيْكُمْ وَ اَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ) مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ
ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ على اَشْياعِكُمْ
و شما بوسيله دوستى تو و بوسيله بيزارى از کسى که با تو مقاتله کرد و جنگ
با تو را برپا آرد و به بيزارى جستن از کسى که شالوده ستم و ظلم بر شما را
ريخت و بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى رسولش از کسى که پى ريزى کرد
شالوده اين کار را و پايه گذارى کرد بر آن بنيانش را و دنبال کرد ستم و ظلمش
را بر شما و بر پيروان شما
*- بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ
وَلِيِّكُمْ
بيزارى جويم بدرگاه خدا و به پيشگاه شما از ايشان و تقرب جويم بسوى خدا
سپس بشما بوسيله دوستيتان و دوستى دوستان شما
*- وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ وَ النّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ
و به بيزارى از دشمنانتان و برپا کنندگان (و آتش افروزان ) جنگ با شما و به
بيزارى از ياران و پيروانشان
*- اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىُّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوُّ لِمَنْ
عاداکُمْ
من در صلح و سازشم با کسى که با شما در صلح است و در جنگم با کسى
که با شما در جنگ است و دوستم با کسى که شما را دوست دارد و دشمنم
با کسى که شما را دشمن دارد
*- فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِياَّئِكُمْ وَ رَزَقَنِى الْبَراَّئَةَ مِنْ
اَعْداَّئِكُمْ
و درخواست کنم از خدائى که مرا گرامى داشت بوسيله معرفت شما و معرفت
دوستانتان و روزيم کند بيزارى جستن از دشمنانتان را
*- اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَکُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى
الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ
به اينكه قرار دهد مرا با شما در دنيا و آخرت و پابرجا دارد براى من در پيش شما
گام راست و درستى (و ثبات قدمى) در دنيا و آخرت
*- وَ اَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَ
اِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ (بِالْحَقِّ) مِنْكُمْ
و از او خواهم که برساند مرا به مقام پسنديده شما در پيش خدا و روزيم کند
خونخواهى شما را با امام راهنماى آشكار گوياى (به حق) که از شما (خاندان ) است
*- وَ اَسْئَلُ اللَّهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَنى بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ
ما يُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِهِ مُصيبَةً ما اَعْظَمَه
و از خدا خواهم به حق شما و بدان منزلتى که شما نزد او داريد ، که عطا کند
به من بوسيله مصيبتى که از ناحيه شما به من رسيده بهترين پاداشى را که
مى دهد به يك مصيبت زده از مصيبتى که ديده
*- وَ اَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الاِْسْلامِ وَ فى جَميعِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فى
مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ
براستى چه مصيبت بزرگى و چه داغ گرانى بود در اسلام و در تمام آسمانها و
زمين خدايا چنانم کن در اينجا که ايستاده ام از کسانى باشم که برسد بدو از
ناحيه تو درود و رحمت و آمرزشى
*- اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
خدايا قرار ده زندگيم را زندگى محمد و آل محمد و مرگم را مرگ محمد و آل محمد
*- اَللّهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبرَّکَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَ ابْنُ آکِلَةِ الَْآکبادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ عَلى
لِسانِكَ وَ لِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ
خدايا اين روز روزى است که مبارك و ميمون دانستند آنرا بنى اميه و پسر آن زن
جگرخوار (معاويه ) آن ملعون پسر ملعون (آه لعن شده ) بر زبان تو و زبان
پيامبرت که درود خدا بر او و آلش باد
*- فى کُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ
در هر جا و هر مكانى که توقف کرد در آن مكان پيامبرت صلى اللّه عليه و آله
*- اَللّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْيانَ وَ مُعاوِيَةَ وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ
خدايا لعنت کن ابوسفيان و معاويه و يزيد بن معاويه را که لعنت بر ايشان باد از
جانب تو براى هميشه
*- وَ هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ
و اين روز روزى است که شادمان شدند به اين روز دودمان زياد و دودمان مروان
بخاطر کشتنشان حضرت حسين صلوات اللّه عليه را
*- اَللّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَ الْعَذابَ (الاَْليمَ) اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فى
هذَا الْيَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذا
خدايا پس چندين برابر کن بر آنها لعنت خود و عذاب دردناك را خدايا من تقرب
جويم بسوى تو در اين روز و در اين جائى که هستم
*- وَ اَيّامِ حَياتى بِالْبَراَّئَهِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَ وَ آلِ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَ
عَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ
و در تمام دوران زندگيم به بيزارى جستن از اينها و لعنت فرستادن بر ايشان و
بوسيله دوست داشتن پيامبرت و خاندان پيامبرت که بر او و بر ايشان سلام باد
پس مى گوئى صد مرتبه :
*- اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ
خدايا لعنت کن نخستين ستمگرى را که بزور گرفت حق محمد و آل محمد را و آخرين کسى که او را در اين زور و ستم پيروى کرد
*- اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ وَ شايَعَتْ وَ بايَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى
قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً
خدايا لعنت کن بر گروهى که پيكار کردند با حسين عليه السلام و همراهى کردند و پيمان بستند و از هم پيروى کردند براى کشتن آن حضرت خدايا لعنت کن همه آنها را
پس مى گوئى صد مرتبه :
*- اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ
سلام بر تو اى ابا عبداللّه و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر تو از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من زنده ام و برپا است شب و روز و قرار ندهد اين زيارت را خداوند آخرين بار زيارت من از شما
*- اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ
عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
سلام بر حسين و بر على بن الحسين و بر فرزندان حسين و بر اصحاب و ياران
حسين
پس مى گوئى :
*- اَللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَ ابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَ الرّابِعَ
خدايا مخصوص گردان نخستين ستمگر را به لعنت من و آغاز کن بدان لعن اولى
را و سپس دومى و سومى و چهارمى را
*- اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِساً وَ الْعَنْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيادٍ وَ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ
وَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْيانَ وَ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ
خدايا لعنت کن يزيد را در مرتبه پنجم و لعنت کن عبيداللّه پسر زياد و پسر
مرجانه را و عمر بن سعد و شمر و دودمان ابوسفيان و دودمان زياد و دودمان
مروان را تا روز قيامت
پس به سجده مى روى و مى گوئى :
*- اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاکِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتى
خدايا مخصوص تو است ستايش سپاسگزاران تو بر مصيبت زدگى آنها، ستايش خداى را بر بزرگى مصيبتم
*- اَللّهُمَّ الرْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ
الْحُسَيْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ
خدايا روزيم گردان شفاعت حسين عليه السلام را در روز ورود (به صحراى
قيامت ) و ثابت بدار گام راستيم را در نزد خودت با حسين عليه السلام و ياران
حسين آنانكه بى دريغ دادند جان خود را در راه حسين عليه السلام.
-
یا حسین(ع) مظلوم دشت کربلا
یا حسین(ع) یابن الامیر مرتضی(ع)
یا حسین(ع) ای تشنه لب سالار دین
ای که هستی یاور دین مبین
یا حسین(ع) آرام جان مصطفی(ص)
نور دیده ، یادگار مرتضی(ع)
از دو دیده خون ببارم چون بهار
بهر آن طفل صغیر و شیر خوار
در میان کِشت عشقم رازقی و یاس بود
در میان کوه عشقم صحبت عباس(ع)بود
ای ابالفضل(ع) ، عموی مهربان
ای سقای تشنه لب ، آرام جان
ای ابالفضل(ع) ای علمدار حسین(ع)
پور حیدر(ع) یار و غمخوار حسین(ع)
از سر ظلم و صدای نیزه ها
دست ساقی را بریدند از جفا
حنجر طفل صغیری خون فشان
دست بابا رنگ سرخی را عیان
مادری طفلش ز آغوشش جدا
سوز آهش می رود عرش خدا
دشت لاله شرمگین لحظه ها
سرخی لاله دلیل مدعا
دل ز هر گرد و غباری تو بروب
دین حق باشد طلوعی بی غروب
مرتضی دوره گرد(هیوا)
-
در میان کشت عشقم رازقی و یاس بود
در میان کوه عشقم صحبت عباس بود
مشک دوشش گر به دندانش گرفت!
صحبت طفل صغیر و غیرت عباس بود
مرتضی دوره گرد(هیوا)
-
اَللّهُمَّ الرْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ
الْحُسَيْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 16:02
با تو بودن و نجوای عاشقانه کردن را دوست دارم.
هر وقت در قلبم هستی آرامش وصف ناپذیری دارم.
بین من و تو حس لطیفی است .
عطر وجودت را در درونم حس می کنم.
خدایا ....
قلبم گهگاهی از یادت غافل میشود .
دلم باز هوایت را کرده و نیازمند دمت است.
خدایا در روحم آنچنان که در ابتدای خلقتم دمیدی باز بدم
تا دوباره بر آستان ملکوتی بی کرانت با دلی سرشار از عشق سجده کنم.
آنچنان که بارها و بارها نورت را بی دریغ بر آسمان دلم تاباندی.
وقتی خدا رو داشته باشی احساس میکنی پشتت قرصه
وقتی خدا رو داری یعنی مهربانی بی اندازه از دلت تا فرا سوی کهکشان
یعنی یک دنیا مهربونی
خدا رو داشتن ...
یعنی
شور
آرامش
عشق
زیبایی
عزیزترینم در قلبم همیشه جاری هستی
ای تمام هستی ام
ای مهربان ترین مهربانان ، دوستت دارم.
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 16:02
داشتم فوتبالیستهای بزرگ را از نظرم می گذراندم ... اما یادم افتاد که فوتبال افیون توده هاست و فوتبالیست بی گمان موبد معبد ِ اتفاق ِ تسکین ِ مغز ِ توده ها !
سلام ...
نامه ی شماره ی هفت است این ... نامه ی سرگشاده ی من به انسان... به تو !
شروع فصل های باران را چشم انتظارم ... باران های بهاری و باران های هاری ِ انسان برای ِ قطره ای آب ... آنگاه که کویری ... سیاه بخت ... چشم انتظاری ِ هزار ساله ای را اشک می ریزد در لعنتی ترین گرمی ِ سال !
من اما ... سخت دلتنگ باران های بهاری ام !
بعضی وقتها بوی آفتاب مشامم را پر می کند ... پر از " بلند شو ... بدو "
بدو ... بدو تا آخرین رسیدن ممکن ... به فهم ... به انسانی که در تو دارد نفس نفس می زند .
ولی دویدن ... پاهای قدرتمند نمی خواهد ... ذهن سرشار می خواهد ... مثل ناگفته های سرشار ِ یک انسان !
بله من از انتظار های بیهوده و بی خیسی خوشم نمی آید ... از اول راه همانطور بودم . نمی شد اینطوری نباشم ... اینطور بزرگ شده ام . چشمانم را برای نیم ساعت از دست دادم ... چشمانی که آفتاب را ، کوه را ،باران را ، خیسی را ، سر خوردن کائنات در مغز را ... تو را ... ما را ... می بیند را ... برای نیم ساعت از دست دادم .
باید تو را صدا بزنم ... تو پابه پای نامه ام هستی ... آااااخ ... این لذت بخش است که تو را در همیشه های خوب و بدم کنارم دارم ...
تن ها را فراموشکاری بغل می گیرد و فکرها را نوعی " شدن " ... شدن ِ شریف و خوب دچار می سازد ! ما اتفاق های مهم ِ کائناتیم ...
صدای ...
... و دوباره قلم به دست می شوم تا بنویسم که اتفاق می افتم در تمام نوشتن هایم ...
کائنات آنقدر بزرگ نیست که بتوانی در آن قدم بزنی و تکرار را بغل نکنی . فقط در صورتی قدم زدن هایت رنگ تکرار نخواهد گرفت که تو با انسان خودت و انسان خودش قدم بزنی . مورچه ها را دوست دارم ... نه به خاطر نظم ِ منطقی شان ، نه به خاطر استواری روی عرف هاشان ، نه به خاطرِ غریزه ی قانونی بودنشان ... فقط به خاطر تاثیر گذار بودنشان دوستشان دارم . فکر می کنم کائنات توانسته است موجودی را بپروراند که انقلاب تفکر را در سِیری به وجود آورد . انسان ها ، مورچه های غول پیکری هستند که می فهمند ، که می دردند ، که می خندند ، که دست می کشند ... که هستند ...
چرا اینها را برای تو می نویسم ... میدانم که تو این را از من می پرسی ... حتی اگر من نباشم ... تو باز با خودت می گویی این مورچه ی قلم به دست چرا برای من می نویسد و مرا " تو " خطاب می کند . این راز بشریت است که من برای تو می نویسم . شاید لحظه ای بعد ... دوباره و دوباره نامه ی هفتم مرا بخوانی و لبخند بزنی ، بغضت بگیرد و دلت برای خودت و من تنگ شود و شاید فرزندان ِ تاریخ ... نامه های مرا بخوانند و شعر شوند . من نامه های نیما را خواندم و درد شدم ... دردی که شعر بود ... شعری که زندگیست !
کمی بیشتر از وضعیت طبیعی ام چاق شده ام ، رشد موهای بدنم سریع تر شده است ، سیبیل ها یم لای ریش هایم گم شده اند و در کل من همان آدم نخ نمای ِ همیشگی ام ... آدمی که تو دوست داری اش و دوست نداری اش ! این اتحاد آزادی برای فهم من است رفیق !
تو می نویسی ... من می نویسم و هنوز بزرگ ترین آرزوی من اینست که پست چی با مشتش به در بکوبد و بگوید فلانی ... بگویم : من ؟!
و بگوید : نامه دارید آقا !
... و من خوشحال از این خبر ... بال در بیاورم و پر بکشم تا همان جایی که انسان آرزویش را دارد . تا خود ِ لذت ِ تَتَتن های ِ شعری ...
از فوتبال خوشم نمی آید ...
این درد مزمنی است که دنیای ِ مدرن آن را بر نمی تابد و بی گمان برای تغییر نظرم مرا به دادگاه شخصیت عمومی فراخواهد خواند . جوابی ندارم ...
بگذار او خودش را در من قدم بزند . خودش را در من شوت کند و خودش را در من گل کند . اگر این او را از بردگی نجات می دهد ، من ... آماده ی گل شدن او هستم . می دانی برای من مهم ترین چیز اهلی کردن خودم است . شازده کوچولو را یادتان هست ؟!
دلم برای روباهش تنگ می شود و برای گلی که غرورش ... دوست داشتنش بود . همین الان دوباره شازده کوچولو را پیدا کن و بخوان ... اگر می توانی با صدای شاملو به آن گوش بده !
...
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند، نمیتوان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان میخرند. اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدمهاماندهاند بیدوست . تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید صبور باشی ، خیلی صبور. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها مینشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم است. ولی تو هر روز میتوانی قدری جلوتر بنشینی.
...
این قصه هنوز در گوش من با صدای باد می وزد و مرا سرمست می کند .
دلم میخواهد اهلی ام کنی ...
دلم میخواهد اهلی ات کنم ...
دلم میخواهد ...
اصلا ...بیا نامه ی هفتم را اینگونه تمام کنیم :
من مورچه ی نویسنده ای هستم که تو را حسرت می کشد ... تو را چشم انتظار است ... تو را زیر تمام باران های بهاری خیس می شود .
می دانی من هنوز منتظر باران های بهاری ام ... باران های هاری ِ انسان را رها کن ... بیا ابر شویم و سیل راه بیندازیم ...
شاید آن سیل همه را با خود ببرد و اهلی شان کند .
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 10:07
به نام خداوند عشق
گوش به آواز زمین بسپار!...
بار دیگر زمین،این فرهاد خستگی ناپذیر،با رقص شیرین،بیستون زمان را در می نوردد و به گردشی دیرین پایان می دهد.
بهار به پیشواز زمین می رود،نسیم نوروزی پایان فصل های سرد را بشارت می دهد و وصل شیرین را به فرهاد زمین هدیه می کند...
اکنون در دهلیز تاریک قلبم نجوایی به گوش می رسد!...
پنجره بهار رو به انجماد بغض های کهنه و قدیمی،با ترنم نسیم،اشک های سرخ و یخ بسته دلم را در کاریز قلبم روان داشته، به مرداب فراموشی می سپارد...
بهار، این دختر زیباروی زمین،هرسال می آید و با طرب در گوشم زمزمه می کند: ...هان ای زمینی!!!آگاه باش که زمین همچنان گرد زمان می رقصد:
دور گردون گر دوروزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
و من بار دیگر می خوانم:
یامقلّب القلوب و الابصار، یا مدبّر الّلیل و الّنهار، یا محوّل الحول و الاحوال،حَوِّل حالنا الی احسن الحال...
سال نو مبارک
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 10:07
خاستگاه نقد ادبی
نقد، نزد یونانی ها با شروعی تازه آغاز شد، سپس رفته رفته پیچیده ترشد، تا اینکه با نظریۀ ارسطو آشکارا، شکل گرفت، واز زمانی که یونانی ها به نقد پرداختند، گاه منظورشان ازنقد (تفسیرِ) شعر وگاه تفسیرِحکمت ها وبراساس مقیاس های اجتماعی یا فلسفی بوده است. افلاطون گمان می کرد، که شعر درجایگاهی متفاوت در مقایسۀ با اندیشه وحکمت قرار دارد، وبه آن بسنده نکرده وحملۀ آشکاری را برعلیه شاعران اعلام کرده وآنها را از شهرآرمانی اش اخراج کرد، چرا که آنها اخلاق ناپسند را در جامعۀ سالم رواج می داده اند. وبه دنبال او ارسطو به شرح وتفسیر شعر وبه طور خاص (به تحلیل) تراژدی پرداخت. درادامه بیان می کند که فلسفه وحکمت شعر، بیشتر از تاریخ است، اما از حیث وظیفۀ شعر وآنچه گمان می رود شعری که (سروده شده) پَستی های اخلاقی است، شعر خوبی نیست، و( شعر خوب) آن است که عواطف را برانگیزد، وعواطف پلید را آشکارکند، به این ترتیب چنین شعری زیان بار نیست، بلکه سودمند هم می باشد، چرا که پاکیزگی را به سوی ِخود می کشاند، شعربدان جهت نیز سودمند است زیرا با این پاکیزگی، به آسایش و راحتی دست می یابیم. وهوراس نظرش را پیرامون آنچه که از نظریۀ ارسطو از شعراتخاذ کرده بود، بیان کرد، وچنین اظهار داشت که شعر آموزش می دهد در حالی که بهره مند هم می سازد، پس شعرهم سودمند است وهم خوشایند.
اندیشۀ بهره مندی اخلاقی که یونانی ها را در دوران قرون وسطی تحت تأثیر قرار داده بر نقد چیره گشت، پس بهتر است که شعر، اخلاق فاضله را به تصویر بکشد تا (بر تعالیم مسیحی) برتری یابد ، و به این ترتیب ارزش شعر سنجیده می شود و خوب و بد آن از هم متمایزمی گردد.
جایگاه شعراز حیث اخلاق وهنر
1-مکتب اخلاقیون
از عصر نهضت بیشتر ناقدان، آن مقداراز شعر را ارزشمند می شمارند، ..که فرهیخته وتهذیبش می کنند و یا حقیقت آنچه که فایده ای اخلاقی را در بردارد را بازگو می کنند. پس این عقیده وظیفۀ نخست در اندیشۀ برخی از ناقدان است و در نظر دیگر ناقدان، بهره مند سازی و جذب نوعی لذت یا مستی و یا جلب نوعی شادمانی است. تا جاییکه قرن نوزدهم صدای بیشتر ناقدان مبنی بر ارزیابی حقیقی شعرکه همان اخلاقیات است وهمان چیزی است که فضایل اخلاقی را بر می انگیزد، بالا گرفت. (اما) گروهی دیگر با آنها مقابله کرده چنین می گویند: که دنیای شعرقائم به ذات است، و ما باید زمانی که می خواهیم دربارۀ آن قضاوت کنیم به ارزیابی های درونی شعرو طبیعت آن باز گردیم، و اینکه شعر نه اخلاقی است و نه دینی و نه فرهنگی یا به عبارت دیگر وسیلۀ آموزشی نیست. و درگیری میان دو طرف بالا گرفت تا اینکه در فرانسه دیوان« گلهای شر» اثر بودلیر پدیدار شد، و بسیاری فریاد برآوردند که این دیوان و آنچه که شبیه آن است بیماری مسری است و جامعه باید با آن مبارزه کند، همچنانکه این امر بردولت هم واجب است. بسیاری از ناقدان مقاومت کردند وبه جدایی میان عمل ناقد و مردان دین و مردان نظم وقانون فرا خواندند، مبنی بر اینکه شعر تجربۀ بهره مندی از خیال است و آن برای ما این تجربۀ زندگی انسانی اعم از خیر و شر..و پاکیزگی و آلودگی آن را بیان می کند. گناه شاعر نیست که چنین امری وظیفۀ شاعر است ، و اینکه اخلاقیات باید در عمل چیره بشود کاری مستبدانه است، وآن کدام اخلاق است که پیرامون آن قضاوت می کنیم ؟! همانا ثابت شده است که سنجش های اخلاقی از عصری تا عصری و ازامتی تا امتی دیگر، متفاوت می باشد. پس کدام مقیاس را می توانیم اساس این داوری قرار دهیم، آیا سنجش های مکتب اخلاقیون را برگزینیم و یا مکتب اپیکوریسم (لذت جویان)؟ و یا اینکه سنجش های مکتب فطری گرایان و یا متمدنین را؟ و اگر این امر برای ما در اندیشۀ این گروه از ناقدان به اضطراب شدید در سنجش های اخلاقی که با آنها دربارۀ شعر داوری می کنیم، بیانجامد، پس اخلاق وشعرچیست؟ بنابراین (اخلاقیات) از دنیایی به جز دنیای ما و ارزش آن به غیراز ارزش های ما است. در ادامه شاعرانگلیسی «شللی» چنین می گوید: " این دعوی مبنی بر اینکه شعر نقض فضیلت اخلاقی است باطل است "؛ و با الهام از نظریۀ ارسطو درباب تطهیر، می گوید که" شعر خیال ما را وسعت می بخشد و عقل هامان را بیدار می سازد و جان هایمان را رشد می دهد، به واسطۀ آنچه که به ما عرضه می دارد، ازتجربه های زندگی که ما را به سوی انسانیت آرمانی می راند، و(شاعر) این انسانیت را به زیباترین نحو به خدمت می گیرد، تا جایی که برآنچه واعظین و مردان دین به کار می گیرند مقدم می گردد."
مکتب هنر برای هنر
درمیان این خصومت برافروخته دربارۀ وظیفۀ شعر وسنجش هایی که درتعیین ارزش ِمکتب هنربرای هنراست، به آن باز می گردیم، ملاحظه می کنیم که شعر در ورایش غایت و هدفی اخلاقی ویا غیر اخلاقی نیست. این به آن معنا نیست که طرفداران این نظریه اخلاق را انکار کرده اند یا اینکه (خوانندگان را) فراخوانده اند تا درشعر، اخلاق بد را عمومیت دهند، ومعنای آن این است که آنها هر داوریی را دربارۀ شعر که ازشیئی خارج از طبیعت اخذ شده، خواه اخلاقی باشد یا دینی و یا فرهنگی، آن را انکار می کنند. پس شعر همچون سایرهنرها است، وهدف، نوعی ازانواع آموزش نیست، بلکه به کار گیری آموختن و تهذیب و فرهنگ و اندیشۀ معاصر و داوری های منصفانه حق ما است، اما همۀ اینها خارج از ارزش های شعری است که به ویژگی های زیبایی (شعر) پاسخ می دهد. واین مکتب (مکتب نظریۀ الفن للفن) این بحث فلسفی را پیرامون نظریه های جمال بیان داشته است، و طرفدارانش بر این باورند که عقل سه قوه را اشغال می کند، قوۀ تفکر که ما را به سوی حقیقت هدایت می کند، وقوۀ اراده که ما را به سوی خیرونیکی هدایت می کند و قوۀ احساس که ما را به سوی بهره مندی زیبایی از شعر وهنرهای دیگر هدایت می کند. و به این ترتیب میان دنیای شرّو دو دنیای شاخت و خیرفاصله افکنده اند (فرق قائلند)، پس شعر، شناختی و یا اخلاقی را به ما نمی بخشد، بلکه آن چیزی را به ما می بخشد که از دنیای واقعی ما فراتر می رود و اینکه آن به ما انواع زیبایی ها وجمال را عرضه می دارد، و سرشت جمال وزیبایی قائم به ذات ِخویش است، وآن سرشتی است که شایسته است درس کناره گیری ِ ازانوع شادمانی و تحرک ِانسانی ِدیگری (به آن) داده شود ، تا اینکه به آنچه که ما را به سوی آن از لذت و انفعالات ِزیبایی یاری کرده است، پی ببریم، وشایسته است که بوسیلۀ این انفعالات زیبایی خالص اصلاح شویم و توانمند گردیم. )آنها به تحلیل انفعال جمالی؛ می پردازند، کسانی که میان انفعال جمالی و انفعالات عادی فرق قائلند، پس انفعال جمالی همجنس انفعالات عادی نیست، درحالی که که به تحلیل انفعال جمالی پرداختند بررسی زیبای شعر را هم تحلیل و تفسیر کردند، و آیا (ین زیبایی)به اسلوب باز می گردد یا به مضمون یا به هردوی آن، در شعر، اسلوب و مضمون ولفظ و معنا(جدای از هم) نیستند، بلکه آن ساختاری عضوی تکامل یافته ای است که در آن جدایی میان لفظ و معنا نیست، و تصوّرجدایی آن دو از یکدیگربه نحوی که این چارچوب (شعری) جدای از تصویری باشد که آن را در بر می گیرد، ممکن نیست، پس آن دو سرشت ِعضوی واحد هستند.)
همواره طرفداران (هنر برای هنر) درعصرما براین گرایش (باقی) هستند، مخصوصا دربین کسانی که خواهان پژوهش متون شعری وشناخت جایگاههای زیبایی ِآن هستند، و زمانی که دربارۀ آنها مطالعه می کنیم به این امر پی می بریم،(مثلا) دردو کتاب«دلائل الأعجاز» و«أسرارالبلاغة» ازعبدالقاهرجرجانی ، آنها را دراین اندیشه (هنر برای هنر) متحد می یابیم، زیرا می بینیم که آنها تلاششان را در متن وعبارتهایش منحصرکرده اند تا به تحلیل و شرح وبررسی آن در تمامی جوانب جمالی یا بلاغی آن بپردازند، وآنها ارتباط آن را میان لفظ و معنا، جستجو می کنند، خیال و وزن ها را بررسی می کنند، وخواهان این جواب هستند که آیا شاعرمعنایی را که اراده کرده وهدفی را که در نظرداشته، به آن رسیده است، واین امر را سرسختانه محاسبه می کنند، و درهر لفظ وعبارتی دربارۀ قصیده وقالب عضوی یی اش که اصل زنده اش را از آن برگرفته است، منحصرا آن را بررسی می کنند؛ بدون اینکه به چیزی خارج از این حدود بنگرند، آنها به ندرت به صاحب اثر ویا به محیط آن وحادثۀ اجتماعی ومسئلۀ دینی یا اخلاقی ویا سیاسی می اندیشند، ونیز آنها ندرتا به ارتباط آن بامیراث ادبی گذشتگان ومکان آن ازآن میراث ویا آنچه را که صاحبش آنرا از گذشتگانش اخذ کرده است می نگرند، پس به ندرت تمامی آن مورد توجه شان است، همانا قصیده ذاتا مورد توجه آنهارا بر می انگیزد، ازآنجایی که قصیده موجودی ادبی دارای شخصیت و بیان مستقل آن است، طوری که از تجربۀ زندگی به شیوه ای خاص و با ابزار جمالی مشخصی، بیان می کند.
مکتب متأثرین
وزمانی که این گروه از ناقدان را رها کرده و به سراغ طرفداران شیوۀ تأثری ِ نقد می رویم، متأثرین را به ارتباط وپیوند میان شعر وادب به صاحب آن وجامعه و اخلاق می یابیم، چرا که آنها (آن را) جایزمی دانند و با ارتباطش به فلسفۀ جمالی تأثیر می پذیرند. وبهتر است که ادب به نمونه هایش براساس هر قانون یا قاعده ای مرتبط نشود، وتأمل وتدبر در این نمونه ها برای ما کافی است وبوسیلۀ این تأمل آسوده خاطرمی شویم ودر تحلیل مان برای آن ودر آنچه از این قوانین که ما را به پیش می راند، سرچشمه می گیریم، تا درآن به جز ذوق پاک وبینش نافذمان وآنچه را که درک کرده ایم وآن را دراثنای خواندنمان حس کرده ایم، ازچیز دیگری الهام نگریم. پس این سنجش ِ دراندازه گیری ِ آثارادبی نیست (تا لازم باشد) به قواعد ِادبی ِموروثی پیشینیان و یا به قواعد ِطرفدارن فلسفۀ جمالی ونیز به مکانهای اجتماعی یا اخلاقی بازگردیم ، پس همۀ اینها اشیائی قابل تبدیل وتغییرازعصری به عصردیگرهستند، وسزاواراست تا ازعقل هایمان هنگام داروی ِ یک اثر ادبی، پیروی کنیم، و رأیی را نمی پذیری مگر اندیشه ای واحد که دارای ارزش تأثری درجانها و نفوس ما است که این همان ارزش حقیقی آن است.
مکتب موضوعی و تفاوت عقیدتی شان با تأثریون
این تأثریون درواقع آن را، جوابی برای ناقدانی به حساب می آورند که به شدت (دیگران را مبنی ) براینکه نقد، موضوعی می باشد وشخصیت ناقد در آن اثری ندارد ونه هراحساس دیگری و یا شناخت دیگری از آن (بی تأثیر است) فرا می خوانند، بنابر این از اثری خشنود وازاثری ناخشنود می شوند، حال این خشنودی و ناخشنودی درچیست؟ شایسته است عمل ناقد عملی علمی ِخالص باشد، وهمانطور که دانشمندِ علوم طبیعی هنگامی که از پدیده ای در طبیعت سخن می گوید، (سخنش را) به وصف ِآن پدیده اختصاص می دهد ودر برابر آن پدیدۀ طبیعی نه از خودش سخن می گوید و نه بر خلاف آن (پدیده) در داوری اش به تحسین و تمجید یا تحقیرآن نمی پردازد، همچنین شایسته است که درمثالش همچون کسانی باشد که به برسی و پژوهش آثار ادبی پرداخته اند و(سپس) آنرا نقد می کنند، پس تلاش ناقد باید اختصاص به ذات اثر ادبی داشته باشد و نه اینکه در بیان تأثیرپذیری اش از حد بگذرد. درمیان طرفداران گرایش (مکتب) موضوعی طایفه ای از ناقدان هستند که درارزیابی ِاثر ادبی شان به قوانین موروثی پای بند هستند، وآنها گروهی هستند که در ارزیابی ِآثار ادبی ِعصرِ خودشان به گذشته چنگ می زنند؛ در نظر ایشان ادبیات نظامی بزرگ است، که دارای روابط وخویشاوندی هایی است که بوسیلۀ آن همانندی هایش متمایزمی شوند، و ناگزیر باید که این روابط وخویشاوندی در اثر ِادبی ِجدید آشکار وکاملا واضح باشد، پس اگر فاقد آن شد، ارزش ادبی درستش را از دست داده است. و برخی از طرفداران این گرایش کهنه پرستی، نزد ما مبالغه می کنند، وآنها چیزی را جزنظام ِادبی موروثی را نمی پذیرند، پس اگر ادیب چیزی را از این نظام استثناء کرد، طرفداران این نظام اورا از ارزیابی منصفانۀ صحیح محروم می کنند. وچنین اسراف کارانی در مقید ساختن (ادب) به وضعیت ادبیات کهن، بهتر است داوری هایشان را قبول نکنیم چرا که ادب، خشکی ناشی از تقلید ها وسنت ها را به دیده نمی پذیرد، وتاریخ خود گواه این مطلب است، ازآنجایی که از نسلی به نسل دیگرپیشرفت می کند، بنابر این در آن مذاهب ومکاتب جدید پدیدار می شوند، و درآن نوابغ ادباءیی که دربارۀ قوانین گذشته متعادل هستند ظهور می کنند، وآنها را(تقالید کهن و..) با اعمال و روشهایشان رنگی تازه می زنند. این عملکرد آنها را عقب مانده نکرده است، بلکه آنها را تا مراتب والای ادبیات بالا می برد، به گونه ای که آنرا در(آثار) شکسپیر مشاهده می کنیم، زمانیکه از سه عنصر اصلی در نمایشنامه هایش عدول می کند: عنصرمکان، زمان وموضوع، و این خروج ابتکاری از مهم ترین دلایل ماندگاری ادبی او شد. واز طرفداران کهنه پرستی کسانی که طرفداران میانه روها هستند تا حدی متعادل هستند، وآنها خیلی هم مطابق سنت های کهن داوری نمی کنند مگر به اندازۀ نیاز، و(تا حدی) ادیب را هم آزاد می گذارند واز آن (تا همین اندازه) که آثارش درچارچوب ادبیات عام قابل طرح باشند، اکتفا می کنند، وتمامی حقوق را برای آزادی قائل هستند دراینکه علاقه مندی هایش را تغییر و تبدیل بده ومطابق با نظم ادبی باشد. به شرط اینکه میان کار و نوع ادبی به نوعی هماهنگی و انسجام واضحی باشد.
ادبیات متعهد یا ملتزم
از تأثیرنظریه های فلسفی جدید در این قرن ظهور ارزیابی جدیدی که همان ارزیابی تعهد درادبیات است، شایسته است که پیمان اجتماعی متعهدی برای ادبیات وجود داشته باشد، بلکه این امری واجب برای آن است وسزار است که خالی از آن نباشد، تا اساسی از ارکان جامعه شود. وآیا جز این نیست که ادیب جزئی از جامعۀ خویش است پس باید ادیب درفعالیت واثرادبی اش دراخلاص ومتقاعد ساختن مشارکت داشته باشد تا اثبات کند که او جزئی زنده در آن است، و در عملش به سوی جلو پیش برود، وگرنه کلنگی است و یا کارگری برای خراب کردن است. درست نیست که ادیب از جامعه اش ببرد، بلکه باید برای خدمت به اهدافش تشویق بشود، شایسته است برای جماعت طوری پدیدار شود که در آن ادیبی منزوی باشد، که جماعت نه او را می شناسند ونه ادبش را، و او درمیان ِجمع، فردی کم ارزش ِواپس گرا است، وشایسته است که به او مساعدت شود. با این سنجش، چنین اثر ادبی یی خوب شمرده نمی شود مگراینکه در راستای هدف جامعه باشد، پس اگراز آن مسیر منحرف شده باشد این اثر ادبی باطل وبیهوده است. ومتصدی این ارزیابی اجتماعی ناقدان هستند، می گویند: همانا ادب میراثی انسانی وعام است، وشایسته است که در آن نظریه های جدید فلسفی داوری کنند، نه اینکه خدمات اجتماعی برآن پیشی بگیرند، همانگونه که پزشکان نظر بیمارانشان را نمی پرسند که چه کسانی آنها را معالجه کنند، نیزشایسته است که ناقدان هم ازادیبان درادب وآثارشان ازفراخوانی عده ای خاص (برای نقد اثرشان) نپرسند. (از آنها نمی پرسند، که خواهان چه کسانی برای نقد اثرشان هستند)،.. ناقدان ازآنها اثرشان را مطالبه می کنند وآنها را درصحت آثار ادبی وخوب وبد آن می سنجند، همانطور که پزشکان ازبیمارانشان، دردشان را می پرسند وآنها را با صحت جسمی شان معاینه می کنند. وارزش شعر به جز ارزش انسانی نیست، نیز تمام شاخه های ادبیات، وآثار ادبی چون غیرآن از انواع تولیدات هنری، نیاز انسانی را که وابسته به نفس و احساسات و شعورانسانی است برآورده می سازد. براساس چنین گفته ای شاسته است که ناقد به سوی نوعی ازکهنه پرستی که از خلال جریانات اجتماعی برمی خیزد ، تغییر جهت ندهد، بنابراین ادبیات یا از طرفداران این سخن است یا اینکه آنها آنچه را که تصویر جامعه است را نمی خواهند، و همانطور که به نیازهای انسانی عام لبیک می گویند، به نیازهای خاص جامعه هم لبیک می گویند واین اشتباه است که به بهانۀ انسان گرایی وفراخوانی به سوی ایده آلی قاطع، شکافی میان ادیب و جامعه ایجاد کنیم، وگمان کنیم که ادیب ازواقعیت اجتماعی وهر آنچه که به این حقیقت از جایگاهها وعواقب اجتماعی مشخص مرتبط است، بالا می رود. بلکه ادیب موجودی مستثناء نیست تا از جامعه اش گوشه گیری وبرای خودش رؤیایی زندگی بکند که درآن از مردم ومشکلاتشان و عمق نیازهایشان کناره گیری کند، بلکه ادیب موجودی اجتماعی است که با جامعه اش مخلوط می گردد وبا آن درمی آمیزد وبا بیداری کامل به آن و به طور طبیعی پدیدارمی شود، همانطور که نور از خورشید ساطع می شود، واگرچنین نبود ادیب از زمانهای قدیم این تلاش را نمی کرد که به مردم بپیوندد وشعرش را به آنها عرضه کند، چیزی را که مردم عادی از بیان آن ناتوانند، که ازعواطف ومکانهای آنها بسیار سخن بگوید، وبرای آنها احساس سعادت یا آرامش خاطریا راحتی که در خلال رویارویی آنها با زندگی شان است ایجاد کند، به همین دلیل است که به او(شاعر یا ادیب) روی می آورند، و او برایشان روابط زندگی شان را به تصویرمی کشد، واین بدان معنا نیست که شاعر روح انسانی عام ندارد، بلکه یعنی این روح یک عالمی مستقل در ذاتش ندارد، وخود را ازامتش وآنچه که این امت ازعواقب و مسؤلییت ها یی که بر دوشش نهاده اند، مبرا بداند، واز اینجا ست که سنجش های نقد معاصربا تعهد مکاتب اجتماعی معینی آمده است. وسرچشمۀ تمامی اش این است که شایسته است ادبیات هماهنگ ومتناسب با جماعتی باشد که آن را مخاطب قرار می دهد، و آن آنچه از شعور ادیب یا بی احساسی اوحادث شده است، (به بیانی ساده تر) وآن این است که ادیب اثرش را برای خودش خلق نمی کند، بلکه آن را برای (جماعتش) می آفریند. و به این ترتیب شایسته است او متعهد آنچیزی شود که جامعه متعهد آن می شود، به گونه ای که ادبش ضامنی همراه ِمصالح ِجماعت وجایگاههای ِآن باشد، نه یک ادب ِمنفی، که آن را از حادثه و موقعیتش انتخاب می کند، پس او دربارۀ تهی شدن یا بخشندگی ِنیستی نمی نویسد، بنابراین باید متعهد به مسایل قومش بوده باشد وآن مشکلات را در نوشته هایش به کار ببرد. مبنی بر اینکه این مسائل و آنچه بدان مرتبط است از سنجش ِادب با نیازها ومطالبات اجتماعی، تفسیری عام، برای همۀ ارزشها به رشتۀ تحریر در نیاورد، پس در ورای ِآن، ارزشهای جمالی وهنری ِمورثی یافت می شود ، چنانچه در پس ِآن، ارزشهای ِدرونی ِعام یافت می شود که به آثارش در قدیم وجدید احاطه دارد.
و سبب این ارزش های درونی این است که انسان ادب را از زمانی که یافت شده آن را برگرفته است تا بوسیلۀ آن تجربۀ احساسی اش را بیان کند، وآن تجربه ای است که درآن احساساتی بسیار وناشمردنی جمع شده است، که برخی به حال حاضرش و برخی دیگر به گذشتۀ او، وبه زمان کودکی ِدست نخورده وپاکش مرتبط است، ونوع سوم (تجارب) به شرایطش مرتبط است، پس همۀ آنچه که ازآن گذشته است ازحوادثی که در سلولهای خاطراتش ذخیره کرده تا آن را در تجربۀ ادبی اش به ما بازگرداند . و این حوادث مشاعرش راحفرمی کند، همانطور که آب رودخانه مجرایش را حفر می کند، پس زمانی که آن را از صمیم دلش احساس می کند، احساسی که درنگ نمی کند تا به صورت شعر یا غیرآن جاری شود. اما گمان نکن که این شکل ادبی ِخاصی که آن را برای بیانش اتخاذ می کند، شکل ساده ای است که در عملش به زحمت نمی افتد، بلکه اثرش میوۀ آن تلاشی است در بیانش و تلاشی گسترده تر درمرتب کردن احساسات ومشاعرش، تلاشی که برایش ناگزیراز قدرتی کارآزموده در برانگیختن انگیزه ها وعواطف گذشته دارد، وبرای آن ناگزیر ازبینشی نافذ دارد، تا اینکه صاحبش به اعماق نفس انسانی نفوذ کند، که از آن تجربۀ ادبی نتیجه می شود.
مکتب نفسیون
دراینجا با پژوهش های نفسیون مبتکر دراین قرن مواجه می شویم وآن بحث ها وبررسی هایی است که - بر اساس تفاوت مکاتبشان- دربارۀ ادبیات وادیب مطرح کرده اند- ..آنها شروع به تحلیل نمونه های ادبی بر اساس تجربه های انسانی کرده اند، ودرمحیط نا خود آگاه، عمیق ومبهم ، و آن را در آنچه شبیه دفتر ثبت خاطرات کودکی ویا دفتر ثبت خاطراتی قدیمی تراز آن است باقی می گذارد، خاطراتی اصیل وقدیمی در زندگی انسانی، همان خاطرات ِمیراث های ملی از دوران های نخستین جوامع ، جامعه های قبیله ای، وآن خاطراتی است که گرایش های سرکوب شدۀ جنسی وغیر جنسی را دربردارد. و تمامی این گرایش ها و خاطرات، مصدر ومنبعی برای ادباء در ادب و آثارشان می باشد، که به نوعی آن را آماده ومرتب کرده اند، برای اینکه ما را عمیقا تحت تأثیر قراردهند، پس نفس این خاطرات و گرایش ها در درون ما جاری می شود، و طولی نمی کشد که به تصویری که ادیب اثرش را نوشته (در ذهن ما) مرتب می شود، وما متأثر ومتعجب می شویم. و به میزان ِ ترتیب ونظمی که دارد، عمل ادیب زیبا وخوب است، پس اگرترتیب آن ناقص یا بریده باشد، تأثیرش هم در ما همین گونه است، و عمل و اثراو نامرغوب وبد است.
ادیب با این سنجش و مقیاس درونی، شخصی است با خیالی وسیع و بسیار حساس، با گسترده ترین جواب به تأثیرات خارجی و داخلی دیگرکه از آنچه در درونش باقی مانده وآن را از پیشینیانش به ارث برده است، پاسخ می دهد، وآن پاسخی است که شکل احساسات و مشاعر(ش) را به خود می گیرد ، وهمواره میان آنها کاملا سازگاری برقرار می شود، از یک سو برای علاقات و روابطش واز طرف دیگربرای عناصرآن، تا اینکه شکل خاصی را در اثر ادبی اش به خود می گیرد. .لازم نیست که تجربه ای وسیع و یا حافظه ای قوی داشته باشد، تا اینکه درعملش موفق بشود، (چه بسا) دیگران با تجربۀ بیشترو حافظه ای قوی تر نمی توانند همانند او، آنچه را که در درونشان هست را بیان کنند. چرا که این امر، مسألۀ نیروی حافظه وکثرت تجارب نیست، (بلکه) مسألۀ ابتکاری خاص در مثال آوردن ِهمانند آن تجربه است و تألیف دقیق میان ِ عناصر درونی گره خورده که تدوین محکم وپیوند استوارِ میان آن عناصرهراندازه که از هم دور باشند یا کوچک باشند، آن را رهبری می کند. و برآنچه که ادیب خلق می کند، از پیوند ِمیان عناصرش، نوآوری اش در تشیهات و استعارات جدید به گونه ای است که، کسی برآن پیشی نگرفته ، پس آن تنها کسی است که این روابط میان مشبه ومشبه بهی که پیش از این کسی آن را به کار نگرفته است را می شناسد. وطبیعی است که انسان معمولی آن را درک نمی کند، اما ادیب آن را به دلیل نوآوریی که درتنظیم عناصر درونی ِهمان چیزی که از آن عمل ادبی اش وایجاد روابط و پیوندها ی میان آن را تألیف می کند، درک می نماید، به طوری که عملی کامل و تمام بشود..، پس در (نقد) ادیب را با اثرادبی اش وتصویراثرش با تمام آنچه که در آن جریان دارد، از احساسات ومشاعر وانگیزه ها وعواطف سرکوب شده یا موروثی، احیا می کند، وبه سرعت آنچه که در درونش جاری است به همان تصویری که ادیب اثرش را درآن تصویروضع کرده، و به اندازۀ همان تدوین وآنچه در آن است ازپرباری وسرسبزی باز نگری می کند، که این سنجش ناقد برای یک اثر ادبی است، شکی نیست در اینکه این اثر ارزشمند همانا تجربۀ منحصربه فردی است اگر پیچیدگی آن کم باشد، وگرنه اثری ارزشمند محسوب نمی شود، ما باید درزندگی عادی مان (با دقت) بنگریم، ..هنگامی که در مسیری هموارشده راه می رویم، بدون فکرکردن یا ثأثیرپذیری راه می رویم، اما وقتی راهی ناهموار را طی می کنیم که پراز پستی و بلندی است، ما فکر می کنیم زمانی که درچاله ای می افتیم متأثر می شویم، و زمانی که ازکوهی بالا می رویم درحالی که هوای فشرده آن را دربر گرفته است، تأثیرپذیری مان بیشتر می شود. تجربۀ ادبی به روش نخست شناخته نمی شود، بلکه با دو روش دیگر شناخته می شود، پس تجربۀ حقیقی به جز روش سوم شناخته نمی شود، روشی که انگیزه های پراکنده ای بر شعور و عقلمان دربارۀ آن رخنه می کند ، بلکه آن (انگیزه ها) پیچیده تروغنی تر ازآنچه که درما راه می یابد، از حرکات وامواج شعوری وعقلی وبدون تنگنایی برای آن(دوافع( برخی به زمان حال وبرخی دیگر به زمان گذشتۀ دور می پیوندد، گذشتۀ پدران ونخستین نیاکان. پس همۀ آن درما با این تجربۀ ادبی نیروی تازه می گیرد، یا جوانبی از آن برانگیخته می شود وبا حرکات شعوری وعقلی ِادیب برخورد می کند، دیری نمی پاید که نفس این سیستم وموقعیت را دربرمی گیرد، پس هنگامی که آن (تجربۀ ادبی) به طور منسجم گرد هم می آید، وما در این زمان به آن پاسخ می دهیم. وبه میزان این پاسخ وآنچه که در ما ازنظم (تدوین) عمل خیالی ونفسانی ما حادث شده ، هان ارزش ادبی آن (تجربه..) است. از کتاب النقد الأدبی اثر شوقی ضیف/ ترجمۀ بلقیس محجوب
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت: 13:45
![]()
سلام می کنم خدمت همه ی بزرگوارن.
بواسطه ی کار اخیرم با نام "بی نام 7 "، توفیق برخورداری از نظرات متفاوتی را داشتم. نظراتی که بعضا در تعارض با یکدیگر قرار گرفته اند. حالا چرا و چگونه اش را آنها که خوانده اند می دانند و آنها هم که نخوانده اند اگر تمایل داشتند می روند و زنگ خانه را بصدا در می آورند. همه را با آغوش باز می پذیرم.
در این میان، جناب سهراب مظاهری نظر بسیار جالبی را از خود به یاد گار گذاشته اند. نظری که ناجور یقه ام را گرفت. این نظر یک صفحه، یک پاراگرف، یک جمله یا حتی یک کلمه نبود. فقط یک حرف بود! آری فقط یک حرف. یکی از حروف انگلیسی:
u
تنها و تنها همین! خودم را با احتمالات زیادی مواجه دیدم.
1- قصد نوشتن نداشته است. تصادفی انگشتش روی این حرف در کیبورد نشسته است.
2- قصد نوشتن داشته و بدون توجه به اینکه کیبورد در حالت فارسی است یا انگلیسی، انگشتش را برای تایپ روی اولین حرف از اولین کلمه ی مد نظر در زبان فارسی گذاشته اما از ادامه منصرف شده است.
3- قصد نوشتن داشته، می دانسته کیبورد هم در حالت انگلیسی ست و برای نوشتن کلمه ای که با حرف " u " شروع می شود انگشت روی کیبورد گذاشته اما از ادامه منصرف شده است. کلمه ای بعنوان مثال unacceptable (غیر قابل پذیرش)
و ... آخر سر، این احتمال:
قصد نوشتن داشته و با آگاهی و میل، به نوشتن این حرف بسنده کرده است.
من سراغ همین احتمال آخر رفتم. و حالا من مانده ام و یک "چرا" ی بزرگ! لابد می گویید ای بابا! حال داری؟! گلی، بلبلی بفرست و ختم کلام. می خواستم همین کار را انجام بدهم. اما ... نتوانستم! من جناب مظاهری را فردی هوشمند و دقیق می دانم. همین باعث شد روی این حرف زوم کنم. البته در یک نگاه و برداشت منطقی و ساده می توان گفت به احتمال زیاد ایشان خواسته بگوید بنده ی خدا! اینطور که تو پیش می روی، حتما در چند صباح آینده نظرات روی کارت هم چیزی شبیه این باید باشد:
u
حالا بیا و بباف!
.
.
.
شاید اینچنین باشد. هر کس جهانبینی دارد. من هم اگر اجازه داشته باشم، از نگاه خودم آن را می خوانم. البته چون از جانب جناب مظاهری ست. اگر پسر 13 ساله ام همین را روی کاغذ بنویسد و به من بدهد نگاهی به حرف روی کاغذ می اندازم و احتمالا می گویم:
خطت زیاد خوب نیست. برو تمرین کن!
اما اینجا حکایت فرق می کند. یک اندیشه پشت این حرف سکنی گزیده است! ممکن است خوانشی که انجام می دهم شباهت کمتر از 4 درصد به آنچه داشته باشد که در ذهن ایشان گذشته است اما در هر حال خوانش من این است. تأکید می کنم "خوانش". نه "نقد". خوانش یعنی "من اینطور خواندم ". ادعایی ندارم این تنها خوانش یا بهترین خوانش است. تنها یک خوانش است. همین.
یک خواهش:
** لطفا بدون موضع گیری قبلی بخوانید. **
u می تواند فرم کوتاه you باشد. در ادامه ی این امکان، پس یک واژه ی فشرده شده است. همان واژه ی "تو". و چقدر زیبا و ساده، در عین حال، برگردانی از "شما" هم هست. چراکه می دانیم در زبان انگلیسی در ترجمه ی هر دو ضمیر "تو" و "شما" تنها یک معادل دارند:
you
که اینجا به حداقل فرم نوشتاری خود رسیده است. این خود می تواند جلوه و نمایشی از کوچک شدن را در ذهن تداعی کند و همین تکنیک نوشتاری چه حرف ها که برای گفتن دارد! کلمه ای که آب می رود. کوچک تر و کوچک تر می شود. تا وقتی که تنها یک حرف از آن باقی می ماند. فرآیندی که ما تنها شاهد نتیجه ی آن هستیم. اما این نتیجه آنسان سردرگم نیست که نتواند ما را به دو قدم عقب تر راهنمایی کند. به همانجایی که "کلمه" هنوز "کلمه" بود!
این تقلیل فرمی می تواند نمایشی از یک پروسه ی کوتاه را پیش رو بگذارد. پروسه ای فیلم گونه. یک فیلم کوتاه. شاید سه ثانیه:
you
ou
u
اگرچه در قدم دوم با یک تکواژ معنادار مواجه نیستیم اما نقش یک مرحله ی میانجی را بازی می کند. خُب! این تقلیل، این فیلم کوتاه، چیزی برای گفتن ندارد؟! من که فکر می کنم دارد. شاید نمایشی از یک انحلال ناقص. ناقص تا اینجا. ولی از کجا معلوم که اینجا پایان کار باشد؟!
من که اینطور می خوانم:
"تو"
در نگاه من
کوچک
و کوچک تر می شوی
دور
و دور تر ...
حالا در نظر بگیرید بیاییم روی همین حرف پایانی ( u ) یک کار گرافیکی انجام بدهیم و آن را همچون یک تصویر در قاب بگذاریم. چه اتفاقی می افتد؟ تصورش را می کنید با چه تعداد از برداشت های مختلف روبرو می شویم؟ در هر نمونه ی گرافیکی از کار، با یک برداشت خاص مواجه هستیم.
1- انواع فونت های مختلف
2- انواع سایزهای مختلف
3- ساده / ایتالیک / بولد / زیر خط دار یا بدون زیر خط
4- انواع رنگ های مختلف
5- با سایه / بی سایه
6- دارای هایلایت (با هایلایت های مختلف) / بدون هایلایت
7- انواع پشت زمینه (ساده / ابر و باد و ...) در انواع رنگ ها
8- موقعیت در صفحه (بالا / پایین / وسط)
9- نسبت حرف به کل صفحه (میزان بزرگنمایی)
و ...
واقعا گمان نمی کنم حتی با استفاده از فرمول های ریاضی هم بتوان حساب کرد با تلفیق این ها با چه تعداد از امکانات مختلف روبرو خواهیم شد. چراکه مرز دقیق دامنه مشخص نیست.
گذشته از این ها، اگر به حرف مورد نظر تصویری نگاه کنیم درهای تازه ای رو به اندیشگی باز خواهد شد. حالت حرف u که هم شبیه به نعل اسب است و هم شبیه به یک گودال. توجه به اینکه بصورت کوچک ( Small Letter ) نوشته شده است و نه بصورت حرف بزرگ ( Capital Letter ). این ها همه حرف دارد. حالا اضافه کنبم به تلفیق گزینه های قبلی. ...
پای روانشناسی رنگ ها و نشانه شناسی هم به میان بیاید!!
اینجاست که یک مینیمال- کانکریت قدرت خودش را نشان می دهد ...
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت: 13:45
چه خاطراتی برایمان به یادگار گذاشت.
چه لحظاتی آفرید،بارش های بی منتش.
چه جانی بخشید به دوستی های حقیقی و مجازی مان.
چه قلبها حک کردیم کنار سطرهای عاشقانه مان ♡
چه اشکها فرو افتاد برای دلنوشته هایمان .
چقدر دوست داشتم مهر زیبا و آبان بی نظیرش را.
♡آذر که با من آغاز شد،چه تفاوتی ست میان دل من و یلدای یغماگرش .
من در حسرت ماندنش و یلدا می آید که به تاراج ببرد فصل مهربانی را !!!
عاشقانه هایم را چطور به پایان برسانم؟؟!!
بی باران
بی مهر
بی ابان
بی آذز♡
تقدیم به پاییز که فصل من است .فصل عاشقانه ها
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت: 1:51
كاش ميدانستم شعرعاشق ميكند آدمها را يا عشق شاعر ميكند آدمها را
براي همه مقوله هاي دنيا تعريفي به روز و ابزاري نانو سيستماتيك بوجود اومده ولي در عجبم كه عشق اين كلمه مظلوم را هنوز با همه اينكه مدعيانش شدند الكترونيكي و مجازي ولي هنوز مثل قبل مينويسند و تعريف ميكنند .
واژه عشق تنها كلمه مناسب و ابزار بي نظيري شده كه در پشت خاكريزش كمبودها .هوسها . و سرگرمي هاي روزمرگي را پنهان و توجيه ميكنيم .غافل از اينكه عشق هم هم سو با ديگر مقولات انساني مثل ايثار و . فهم .و احترام ووو رو به زوال رفته و شديدا تحريف گشته ..
اكنون بايد كاري كرد تا لا اقل تنها جان رو به موتي كه از عشق قديمها مانده به كلي نابود نشود . بايد تعريف واقعي احساسات غريضي را در مسيري از فيبر نوري تجزيه كرد تا همه بدانند عشق به معناي حقيقي اش ديگر منقرض شده و انچه هست كلامي گذرا از محبت و هوسي زود گذر از جان انسان است ...فاتحه
بلاخره تمام شد
دلهره نبودنهايت ....
نگاه كن چقدر بوي مرگ گرفته دامن نفسهايم را ...
چه لحظه با شكوهيست خاموشي ....
وديگر حتي از دست خيال هم كاري ساخته نيست اكسيژن بودن را از دهليزهاي تاريك قلبم به يغما بردند
قاچاقچيان دروغين محبت...
يك بار به دنيا آمديم و هزار بار مرديم ...
لبخند بزن بگذار در مجلس ترحيم شعرهايم
هنجار تكراري اشك تمام شود ...
من غريب تر از چلچله هاي زخمي در انسوي جلجت هاي توهم به دامنت اويخته بودم
و مريم قصه شبهاي سرد خواب الودگي بود
من اصلا متولد نشدم ...
فريادي شدم يتيم كه هيچ حنجره اي پدرم نشد ...
حالا كه ته مانده هاي واژه هايم را به اسارت بردي
بگذار لا اقل ...
همه خاطره هايم را در بطري زمان به اقيانوس زندگي بيا ندازم
كسي چه ميداند شايد دختري در جزيره اي دور دست
كشته مرده چند شعر كپك زده ام شدم
بين خودمان بماند ...يهو ديدي عاشقم شد ...
تا بخواهد مثل تو سير شود از بودنم ...من همه جزيره را قورت دادم و روز حساب شد ....
آخرين مصادره : من از طعم تصنيف در متن يك كوچه تنهاترم "
......
......
از بوي تو از چشمهايت از تن ات رفتم
چون عطر لاله از ازدحام سرخي پيراهن ات رفتم
روزي كه من در سايه چشم تو ميخفتم
حالا كشيدم دست از التماس دامن ات رفتم
گفتي مرا تا ابرها تا صحن باران دوست ميداري
عاقل شدم از دام قلب سنگ و آهن ات رفتم
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت: 1:51
درد یعنی...
دلتنگی ات را خاک کنی...
شادی بودنش را پنهان کنی...
لذت شنیدن صدایش را پنهان کنی ...
وهمه ی بهشتی را که به او مربوط میشود را آتش بزنی...
بهشتت را که آتش زدی میبینی که خودت هم خاکستر شده ای!!
با خودت میپرسی چرا؟؟؟
وانگار که هیچ نمیدانی!!
انگار وارد خلا شده ای...
گویی فراموش کرده ای که خود وسط این بهشت پایت را قرص کرده ای!!!
جایی بین لجبازی "عقل" و"دلت"!
هرچه عقلت تلاش کرده بود تورا ازاین بهشت بیرون کند دلت مانند دختربچه ای لجباز
پایش را بیشتر به زمین میکوبید...!!
از جایت که تکان نخورده ای...هیچ
تلاش کردی جای پایت را قرص تر کنی!!!
چه درد بزرگیست"لجبازی"
و
چه درمان بزرگتریست"فراموشی"....!
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت: 1:51
با اینکه سرمای زمستون تا استخون آدم رو دچار یخ زدگی می کرد اما بازار شلوغ بود از همهمه مشتری ها، تو راسته بازار هرجا جمعیتی رو میدیدی که تو هم می لولیدن سر که بالا می آوردی میدیدی یا میوه فروشیه یا شیرینی فروشی.
منم همینطور که سرگرم بلعیدن برش های داغ لبو بودم نگاهم قفل شد به قدم هاش، همینطور هر قدمی که برمیداشت منم سرم چند درجه ای بالا می اومد. این حرکت تو چند ثانیه انقدر اتفاق افتاد تا نگاهم به صورتش افتاد یه صورت گرد و تپل معصوم که لپاش از زور سرما گل انداخته بودُ رو هشتاد ، نود سانت هیکلش سوار بود با کلی لباس و بافتنیِ رنگ و وارنگ پوشونده بودنش ، دستش تو دست پیرزنی بود که بهش می خورد مادربزرگش باشه. جلوی میوه فروشی که رسید ازدحام جلوی مغازه به یکباره کم شد انگار همه چی محیا شده بود که اون طفل معصوم نگاهش با سرخی انار های برش خورده و خرمالوهای چیده شده تو ظرف و هندونه ای که دلش چاک داشت از چاقوی زمونه گره بخوره و پاهاش قفل شه، بنده خدا پیرزن سنگینی بچه ای که دنبالش راه می اومد رو چند برابر دید. یه نگاه به صورت ملتمس و از سرما یخ زده دختر بچه کرد و یه نگاه به میوه های خوش رنگ و قیمتهای پر رنگشون، جعبه های جلوی مغازه توجهش رو جلب کرد یه نگاه به کیف دستیش انداخت و خون تو صورتش دوید. گمونم پیش خودش خوشحال شد که میتونه بره از تو اون میوه های کنار زده که آخر شب قراره سهم سطل های مکانیزه شهرداری بشه چند تاییش که کمتر خرابه رو برداره و یکم از سنگینی بار نگاه نوه اش کم کنه. رفت سمت جعبه ها نشست کنار یکیش و تا دست برد تو جعبه صدای نعره شاگرد میوه فروش بلند شد و لگدش جعبه رو یه نیم متری از جلوی پیرزن دور کرد، توجه چند تا از مشتریها بهش جلب شد .از خجالت صورتش سرخ شد و سریع جستی زد روشو با چادر بیشتر پوشوند و دست بچه رو گرفت و به حرکتش ادامه داد. نگاه دخترک به سمت میوه فروشی بود و اینبار التماسی تو نگاهش نبود که به سمت میوه ها خیره بشه بلکه نفرتی بود که شلیک میشد از سمت نگاهش به کارگر میوه فروشی که با اقتدار یه پرتقال و از وسط نصف کرده بود و به نیش میکشد.
تو تب وتاب این بودم که یه صحنه اکشن خلق کنم و بیخیال دو تا تیکه لبو باقی مونده تو ظرف بشم و یورش ببرم سمت شاگرد میوه فروش و همون جعبه هارو رو سرش خراب کنم که صدای یه مرد جوان دوباره توجهم رو به سمت پیرزن و دختر بچه جلب کرد.
مادر... مادر جان ... پیرزن ایستاد و نگاهی به عقب کرد مرد چند تا پاکت میوه رو به سمت پیرزن گرفت و گفت بفرمایید برای شما گرفتم. چند تا پاکت بود پر از موز، پرتقال، انار و خرمالو. پیرزن گفت نه پسرم ما نیازمند نیستیم.... مرد نگاهی به لبخندی که رو صورت دختر بچه نقش بست کرد و گفت : میدونم مادر جان . من نیازمندم... نیازمند دعای خیر شما و همین خنده قشنگ دخترتون. اینو گفت و رفت. پیرزن با نگاهش رفتن مرد رو دنبال کرد و قطره های اشکی که رو صورتش غلتید رو میشد از اون فاصله دو سه متری دید. پشت سر مرد یه چیزی زمزمه کرد و فوت کرد آخرشم بلند گفت خدا خیرت بده ننه که این شب یلدایی دل بچمو شاد کردی...
منم موندم با دو تا تیکه لبوی یخ کرده و از دهن افتاده که اگه داغ بود و هنوز بخار ازش بلند میشدم باز دیگه میلی برا خوردنش نبود و کلی فکر به اینکه من چقدر نیازمندم؟!
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت: 0:07
غروب شده بود و نم بارون چند لحظه پیش هوا رو شرجی کرده بود .
تحملش برای هر جنبنده ای سخت بود بدنش خیس عرق شده بود . نگاهی به تاریک شدن هوا کرد،
پولهای توی جیبش را در آورد، اسکناسهای مچاله شده از همه رقم را دسته کرد. بر خلاف حجم باد کرده اش مقدار عددی چندانی نداشت . دوباره پولها را توی جیبش گذاشت و دسته گلها را بغل کرد و به سمت اتومبیل های ایستاده در ترافیک پشت چراغ قرمز آریا شهر راه افتاد به تمامی ماشین ها پیشنهاد خرید گل رو می داد تا توجهش به یک بی ام و قرمز جلب شد به سمتش رفت صدای پخش ماشین انقدری بلند نبود که صدای دخترک شنیده نشود اما سرنشینان بی توجه به صدای دخترک با ریتم آهنگ سر تکان می دادند.
دخترک با صدای بلندتری گفت خانم گل می خری؟ یه شاخه بخر. امشب شب سیزده رجبه ها.
راننده با خنده گفت خب چیکار کنم سه ژوئن هم هست تازه قیام خونین پونزده خردادم نزدیکه.
دخترک با التماس گفت روز پدره برای باباتون گل بخرید دیگه.
سرنشین دیگر که دختری هجده، نوزده ساله نشان می داد با اشاره به راننده گفت این که باباش گل به کارش نمیاد سنتی کار می کنه چیزی داری که به کار سنتی کارا بیاد؟!
صدای خنده هر دو دختر بلند شد
راننده به دخترک گفت بابام منو داره دیگه گل می خواد چیکار؟ ول کن بابا حوصله داری
اصلآ بابای خودت کو چرا نمیری به اون گل بدی؟
دخترک به مرد آنطرف خیابان که "پیرمردی خمیده که چند پاکت سیگار روی دست گرفته بود و دنبال مشتری در بین ماشین ها حرکت می کرد " نگاه کرد و گفت اون گل نمی خواد میخوام امشب شام مهمونش کنم خیلی همبرگر دوست داره .
چراغ سبز شده بود و صدای بوق ماشین های پشت سر دختر راننده را دستپاچه کرد.
پایش را روی گاز گذاشت
کمی جلوتر صدای جیغ ترمزش دخترک را که مبهوت دسته گلهای باقیمانده توی دستش بود به خود آورد .
کمی آنطرف تر پاکتهای سیگار روی زمین پخش شده بود.
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت: 0:07
او کودکی بود پر جنب و جوش که در نشستن تعلل و در برخاستن تعجیل میکرد.
به ناشناخته های ذهن کوچکش علاقه مند بود و در گزینش علاقه نهایی گنگ میماند.
عشق را دوست داشت و در عین حال از ابرازش سر باز میزد.
تمام خواسته ی او در برابر حرص سیری ناپذیر دنیای جوانی که فاصله چندانی با او نداشت هیچ بود.
توپ ، ماشینی پلاستیکی ، بادبادکی کاغذی ، فرفره ای چوبی ، فیلم سینمایی کلاه قرمزی و و و.
و تنها اسکناس برش خورده از روزنامه های باطله در مهار کش شلوارش نمایی از بلوغ را در او تصویر میکرد.
او مرد دنیای کوچکش بود و آمال و آرزوهایش دست یافتنی تر از همه عمری که بعدهایش به او خواهند فهمانید.
از سینه ی ستبرش مشخص بود که او دنیا را نمیشناسد
خنده های از ته دلش گواه این باور بود که باید بود.
وقتی که مادر را میبویید و میبوسید به دلیل زحماتش ، دستهای پینه بسته اش ، چروک روی پیشانی و لرزش صدایش نبود .
میبوسید که زحمتش را زیاد کند.
جویای پدر بود نه برای عصای دستان بی رمقش و تکیه گاه پشت خمیده اش و خشک کردن عرق پیشانی اش که برای آموختن راه گریزی از کوچکی به بزرگی.
او نمیدانست که با خود چه میکند.
و اینگونه بود که کودک نماند.
"او همانی بود ، که من بودم"
#تحریر_نامه #سید_مهدی_حاجی_میرصادقی
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت: 0:07